#شاهین_پارت_113

سرش بالا آمد و خیره به نیم رخ من بود. لبخندی زدم تا خیالش راحت تر شود.
- من عادت ندارم واسه فردا ها و مشکلاتشون فکر کنم! مخصوصا مشکلاتی که با شاید و اما و اگر شروع بشن! هر وقت که بهش رسیدیم ، یه فکری در موردش می کنیم! این بهتره!
شانه ای بالا انداختم و برای ثانیه ای چشم از خیابان گرفتم و به لبخند او رسیدم. تمام قلبم راضی از این لبخند بود. خودم هم همین آرامش را می خواستم و بس ... دست دل آرا را محکم تر فشردم و او هم سرش را به بازویم تکیه داد تا تمام راه تا خانه ی خاله اش را همان طور برویم .. ماشین را که جلوی خانه نگه داشتم، دل آرا صاف نشست اما دستش را عقب نکشید:
- ببخشید زحمت دادم ...
- نگو ... من راحتم که باهاتم!
لبخند دل آرا دلبرانه شد و سرش را کمی کج کرد. دسته ی بافته ی موهایش با این حرکت، از روی شانه اش سر خورد. دستش را رها کردم و به جایش انتهای موهایش را گرفتم:
- موهات خیلی قشنگن! مخصوصا بار اولی که باز گذاشته بودی!
نگاه دل آرا روی انگشتان من بود که موهایش را نوازش می کرد
- اذیت می شم ... بعدش می دونی دیگه! گیر می دن! این جور راحت ترم! اما به خاطر شما چشم ، همیشه بازشون می ذارم!
دل آرا مطیع بود. ارام و مهربان... هر لحظه که بیشتر می گذشت ، بیشتر دوستش داشتم. بوی ادکلنش مستم کرده بود. چشم بستم و بوسه ای روی موهایش گذاشتم . بی آن که بدانم چه قدر این کار، دل این دختر را عاشق تر می کند. سرم عقب تر رفت و زمزمه کردم:
- اسمت خیلی خوشگل و با معنیه دل ارا! کاش ... دل منو هم ... می شد ...
لبخند هر دویمان جمع شد. ماشینی وارد کوچه شد و نورش ما را ترسیده عقب کشید. جلوتر ماشین وارد پارکینگ اپارتمان سه طبقه ای شد تا دوباره در تاریکی ، غرق صورت هم شویم . دل آرا که یک باره خودش را به آغوشم رساند، هیچ از دنیا نمی خواستم! خیلی وقت بود دنبال کسی می گشتم که مثل دل آرا باشد. پاک ، دوست داشتنی ، مهربان و آرام ... سرش روی بازویم بود و تنه اش روی دنده و کنسول وسط ماشین! خودم را به سمتش کشیدم تا دست من روی دنده قرار بگیرد و فشاری به او نیاورد. شالش عقب رفته بود و من روی موهایش را بوسیدم:
- خیلی دوست داشتنی هستی... من ... خودمم نمی دونم چه طور یهویی ... باور کن بار اولمه که تو رابطه با یه دختر... این قدر زود واکنش نشون می دم. اما ...
سر دل آرا عقب تر رفت و به چشمانم خیره شد. مردد و شرمنده پرسید:
- الان... کسی هست ... یعنی دختری که دوستش ...
حرفش را ادامه نداد می خواست عقب تر برود که نگذاشتم، انگشتم آرام گونه اش را نوازش می کرد و خیره به چشمان تیره اش، گفتم:
- راستش هست... اما ... فکر نکنم دیگه دوستش داشته باشم!
چینی روی پیشانی که دل آرا نشست :
- چرا؟ به خاطر من؟
- نه ! اصلا ... یه اتفاقی افتاده که تازه فهمیدم ... تمام این مدت قصد سواستفاده از منو داشت ...
دل آرا باز خودش را عقب تر کشید اما دست من روی کمرش قرار گرفت تا نتواند حرکتی کند. سرش پایین افتاده بود و من بوسه ی دیگری روی موهایش گذاشتم:
- اعتراف می کنم یکی دیگه هم هست! اما ... اونم خیلی وقته که.... خب یه سری مشکلات بینمون هست که نمی خوام باشه ...

@romangram_com