#شاهین_پارت_111
دستش روی دستگیره بود و منتظر من، سرم را که آهسته حرکت دادم، سریع پیاده شد. کنار مغازه ی شیرینی فروشی ایستاده بود تا من لیوان های کاغذی نسکافه را داخل سطل زباله بیندازم . کنارش که ایستادم، دستش از پشت دستم رد کرد و روی ساعدم گذاشت! با کتانی قدش به بازوی من می رسید. شبیه دختر کوچک و بازیگوشی که بی توجه به همه ی آن چه کنارش در حال رخ دادن است، از زندگی لذت می برد! جلوی مغازه ای می ایستاد و حرف می زد. می خندید و منتظر تایید من، به صورتم خیره می ماند! خیالش که از اسوده بودن من راحت می شد، دوباره قدم بعدی! جلوی ویترین یک بوتیک بزرگ ایستاد و با ذوق دامن کوتاه ِ تنگ سفیدی را نشان داد:
- اونو می بینی؟ برای فردا خریدم! خیلی دوستش دارم!
تصور دیدنش در آن دامن ، لبخندم را پهن کرد!
- خیلی خوشگله!
- اوهوم ... اما براش هنوز هیچی ست نکردم. دنبال یه تاپ خوشگل، مثل اون می گردم ..
با دست تاپ قرمزی را نشان داد که کنار یقه اش، گل های ریزی همرنگ لباس کار شده بود. نگاه گذرا به لباس های ویترین انداختم و جواب دادم:
- خب اون که خیلی قشنگه ...
اخم های دل آرا در هم فرو رفت:
- سایز من نداشت!
ناخودآگاه چشمانم روی بدنش گشت و خیلی زود باز هم به ویترین خیره شدم. شومیز مشکی حریری پایین ویترین با شلوار ساده ای ست شده بود، با دست نشانش دادم و گفتم:
- اونم خوبه ها! فکر کنم مشکی خیلی بهت بیاد!
توجه دل آرا به لباس جلب شد. کمی دقت کرد و گفت:
- خب ... فکر کنم خوبه!
بعد با لبخند به صورتم زل زد:
- بریم تو ببینم سایزم داره!
با سر تایید کردم تا جلوتر از من وارد فروشگاه شود. لباس را از فروشنده خواست و برای پرو به انتهای فروشگاه رفت. تقصیر من نبود که تجسمش می کردم! دوست داشتم لباس را بر تنش ببینم ، حالا الان نه، فردا حتما می شد! اما ... تصویر های ذهنم کلافه ام می کرد. هر لحظه می گذاشتمش داخل یکی از لباس هایی که در فروشگاه می دیدم! پیراهن آبی کوتاه، کت و دامن ِ خالدار ! پیراهن شب بلندی که یقه اش تا بالای ناف باز بود! وقتی که دل آرا باهمان وضعی که داخل رفته بود بیرون آمد، لبخند زدم!
کاری که او هم کرد! لباس را روی پیشخوان گذاشت و گفت:
- خوب بود! قیمتش چنده؟
فروشنده از مارک لباس و کیفیتش حرف می زدو او دستش را داخل کیفش برد ، اما قبل از این که دستش را بیرون بیاورد، آهسته مچش را گرفتم و کارت بانکی خودم را روی میز گذاشتم:
- ممنونم ، بفرمایید.
فروشنده با تشکر کارت را برداشت و دل ارا با بهت به صورتم نگاه کرد. سرم را پایین بردم و گفتم :
- خوشبختانه یا بدبختانه من از اون مردا هستم که اصلا دوست ندارم زنی که کنارمه، دست تو جیب کنه! خیلی بهم برمیخوره!
@romangram_com