#شاهین_پارت_110
- اوهوم ... بی عقلی شد ... اما خب ... یه جورایی مجبورم شدم... سهیلا از من دو سال بزرگتر بود. دختر یکی از آشناهای مامانم ...
آه کشان از بیان جزییات طفره رفتم!
- به هر حال ...
- می فهمم ...
کمی به سکوت گذشت تا دل ارا با گفتن دردی که این همه سال روی سینه ام انباشته بود، به درجه ی هم راز صعود کرد!
- شایلین .... بهم گفت .... همه رو به مادرش دادی ... مهریه ش بود ...
از دردی که سرم گرفت، متوجه شدم چه قدر اخم کرده ام و دندان هایم را روی هم فشار می دهم! سر دل آرا بالا امد و با دیدن صوررتم، غمگین گفت:
- ببخشید ... نباید اینا رو می گفتم .. فضولی کردم!
یاد دفعه ی پیش افتادم و بی اختیار لبخند زدم :
- پس بی حساب شدیم!
او هم لبخند زنان سرش را بالا و پایین کرد . چشم از او گرفتم و به انتهای خیابان زل زدم. جز رگه های محو نارنجی خبری از خورشید نبود!
- برای منم درده اینا! ناراحت کننده ست اما ... زیاد خودمو درگیرش نمی کنم. شاید ناحقی شد ... اما ... دیگه گذشت ....
حواسم به جلو بود و نفهمیدم کی دل آرا دستش را جلو آورد. اما با گذاشتن دستش روی دست من که دنده را محکم گرفته بود، شبیه برق گرفته ها برگشتم! دل آرا تنها لبخند زد . گیج شده بودم. توان انجام هیچ کاری را نداشتم. نمی دانم چه مدت همان طور ماندیم تا دل آرا با سری افتاده گفت:
- نمی دونم ... درسته یا نه ... اما ... خب ... من نسبت به شما ... یعنی خیلی احساس خوبی دارم زمانی که ... کنار شما هستم...
دستش را آهسته عقب می کشید که در آخرین لحظه انگشتانش را گرفتم. دیگر هیچ کدام از واکنش هایم، عاقلانه نبود! سر دل ارا بالا آمد و دیدم مردمک هایش می لرزد. دلم پر شد از خواستنش . جای خوبی نبود ، پس تنها قلبم فرمان داد، دستش را بالا بیاورم و انگشتان مهربانش را ببوسم ... دل ارا خجالت زده سرش را پایین انداخت و من حالم بهتر شد!
- منم نمی دونم ... درسته یا نه .... اما ... خب منم ... از روزی که دیدمت ... یه جوریه انگار از اول می شناختمت!
سر دل آرا بالا امد و با انگشت قطره ی اشکش را زدود. باز هم هیجان زده شده بود!
- راست می گی ؟ !
از ان تلاشش برای خانوم بودن خبری نبود! خودش را جلو کشید و بی پروا تر از من، گونه ام را بوسید! برای بار دوم !
- من همیشه معذب بودم... نمی خواستم فکر کنی ، دختر بی جنبه ای هستم...
کمی عقب نشینی کرد و زمانی که من آهسته دستش را نوازش کردم، باز هم خیالش آسوده شد و لبخند زد . دنبال جواب می گشتم که دل آرا یک باره دستش را از دست من بیرون کشید:
- می شه بریم یه کم قدم بزنیم ؟
@romangram_com