#شاهین_پارت_108
- امتحان می کنیم!
خندیدم تا او هم اخم هایش را پس بزند. این جور حال هر دویمان بهتر بود. دل آرا دختر جوان و پرجنب و جوشی بود. به نظر مستقل می آمد. نه خیلی ساده و نه زیرک بود. معجون جالبی از جنس زن، که به مذاق من خوش می آمد! دنبال جایی می گشتم که بتوانم این دختر را همراهم کنم. نمی خواستم رستوران آرمین بروم. کمتر از یک ماه پیش، همراه نازنین بودم و نمی خواستم آرمین من را حالا با دل آرا ببیند.
در فکر بودم که دل آرا گفت:
- پیراشکی و نسکافه می خورین؟
با چشمان تنگ شده برگشتم به سمتش:
- کجا؟
- نزدیکه! اما جا برای نشستن نداره، تو ماشین باید بخوریم !
با سر جواب مثبت دادم و دل آرا خواست، یکی از فرعی را بپیچم . با آدرسی که دو بار اشتباه شد ، بالاخره جلوی یک شیرینی فروشی کوچک ماشین را نگه داشتم . دل آرا داخل ماشین نشست و انتخاب مدل پیراشکی را به خودم واگذار کرد . باب میل من نبود، اما از هیچی بهتر بود! مخصوصا این که باید داخل ماشین می نشستیم! زمانی که نسکافه را به زحمت بین دنده و کنسول ماشین جا دادم، این را به زبان آورم!
- کاش یه جا داشت آدم راحت می نشست! این جور سخته!
دل آرا بی اهمیت ، گاز کوچکی از پیراشکی کرم دارش زد:
- نه اتفاقا خوبه! اون جور نمی شه راحت و بلند حرف زد! یا خندید!
چشمکی زد تا من هم بخندم!
- اره خب اینم یه گزینه ست!
هوا خیلی سرد نشده بود اما نسکافه در غروبش می چسبید. دوباره سکوت شده بود و باز هم متوجه در هم شدن صورت دل آرا شدم. عقلم شروع کرده بود به مواخذه ام و من دائم از خودم می پرسیدم که آن جا چه می کردم!؟ آهی که دل آرا آهسته کشید، مرا به ماشین برگرداند و احساسم دوباره دست به کار شد تا از این یخبندان بیرون بیاییم !
- یه کم از خودت بگو دل آرا! خیلی دوست دارم بیشتر بشناسمت!
چشم از پیراشکی دستش گرفت و با ابروهای بالا رفته، به من خیره شد! شانه ای بالا انداختم و این جور توجیه کردم:
- خب تو دوست شایلین هستی، خیلی دوست دارم بدونم چه طور باهم آشنا شدین! شایلین می گفت از طریق این شبکه های مجازی بود؟
دل آرا کمی جا به جا شد :
- خب ... آره یه جورایی !
- اها!
دنبال جمله می گشت و من هم با خونسردی نگاهش می کردم.
- خب ... همین دیگه! با هم آشنا شدیم... شایلین ... تنها بود. منم تنها بودم. با هم دوست شدیم و ... شایلین که گفت می خواد بیاد ایران، من خیلی خوشحال شدم ... قول دادم تنهاش نذارم ...
@romangram_com