#شاهین_پارت_107

سرش بالا آمد :
- بله! خیلی وقته!
نگاهی به ساعت دستش انداخت تا لبخند من با دیدن ساعتی که برایش خریدم، رنگ بگیرد:
- من نخوردم! بریم یه جا بشینیم یه چیزی بخوریم ! اون دفعه که من کوفت کردم!
حواسم به ماشین هایی بود که به سرعت از کنارم می گذشتند و دل آرا گفت:
- خب کاش می گفتید، همین جا ، کمی پایین تر توی یه پاساژ، کافه ی خوبی بود. منم خرید داشتم انجام می دادم.
آهسته از کنار اتوبان راه افتادم :
- عه! خب الان می پیچم دوباره داخل خیابون ...
- نه دیگه، مهم نیست. الان باید کلی ترافیک بمونیم ...
- اشکال نداره اگر کار داری ...
دل آرا دستش را به سمتم گرفت و با آرامش جلو را نشان داد:
- نه دیگه! برو... چه فرق داره؟
به نظرم عصبی شده بود. مقصر سکوت من بود. دختر هایی به سن و سال دل آرا، عشق را در هیجان می بینند! برعکس روحیه ی من که دیگر دوست داشت، عشق را با سکوت و نگاه دنبال کند! گرچه هنوز زود بود من اسم عشق را روی احساسم بگذارم! دل آرا با انگشتانش بازی می کرد. باید کاری می کردم وگرنه این دومین فرصت را هم با یک خاطره ی بد تمام می کردم. دنبال کلمه ای برای شروع می گشتم که تلفن همراهش زنگ خورد.
سریع دستش داخل کیف رفت و بی آن که گوشی را در بیاورد، صدای زنگ قطع شد. صحنه ها را زیر چشمی دنبال می کردم و با فکر این که شاید راحت نبوده، گفتم:
- جواب می دادی! اگر می خوای یه جا نگه دارم
- نه مهم نبود... دوستمه...
دستش از کیف بیرون آمده و با انگشتر ساده ای که انگشت سبابه اش را در اغوش گرفته بود، بازی می کرد.
- خب نگفتی کجا بریم؟
- نمی دونم من... هر جا خود شما دوست داری. من که گرسنه نیستم!
سرعت بیشتری به ماشین دادم و گفتم :
- هر کی پیش من بشینه سر غذا، گرسنه می شه!
گویا صحبت ، حالش را بهتر کرد. طرح لبخند را می شد روی لب هایش تشخیص داد:

@romangram_com