#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_319
گذاشته و حال به وطن باز می گشت. سهند گفته بود قصد دارد خانه کوچکی
بخرد و از او خواسته بود در این کار کمکش کند. احساس زنده بودن
به وجودش برگشته بود.
آرش سر میز صبحانه برای نخستین بار پس از ازدواجشان پاییزان را خندان
دید.
((اتفاقی افتاده؟ خوشحالی!))
پاییزان فکر کرد سرمای احساسش نسبت به آرش را می تواند برای امروز
فراموش کند. لبخندش را تکرار کرد و گفت: ((سهند برمی گرده.))
آرش پوزخندی زد و گفت: ((پس خوش به حال سهند.)) و با عصبانیت از
پشت میز برخاست و بی خداحافظی از خانه بیرون رفت.
تازه متوجه شده بود پاییزان سر سخت تر و موذی تر از آن بود که او فکر
کرده. چرا این دختر آن قدر قدر نشناس و ناشکر بود. چرا متوجه هیچ کدام از
romangram.com | @romangram_com