#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_313


سپس پیشانی اش را بوسید.

__________________

پاییزان خواست فریاد بزند. چقدر این صداها آزار دهنده بود. دفتر شعرش

کجاست؟ آخرین شعرش درباره ستاره ها بود، ولی خودش مدتها بود دیگر

جرات نگاه کردن به آسمان را نداشت. کسی به او گفته بود افسانه، افسانه است

و هیچ وقت حقیقت نخواهد یافت و از آن روز به بعد جسارت نگاه کردن به

آسمان را از دست داد. پیش از آن ، در زمانی نه چندان دور، داستانی عجیب از

ستاره ها برای کسی نقل کرده بود. چرا به خاطرش نمی آمد آن شخص چه کسی

بود. نگاهش به نگاه خانم افشار گره خورد. صورت وی چنان از شادی و خوشی

می درخشید که سابقه نداشت. به یاد نمی آورد مادربزرگش چه زمانی بهبود

پیدا کرد. کی به ایران بازگشتند. چه زمانی شروع به تب کردن کرده و چه

زمانی پذیرفت با آرش ازدواج کند. چرا هیچ کدام را به خاطر نمی آورد.


romangram.com | @romangram_com