#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_312
چشم باز می کند این کابوس از زندگیش رخت بربسته باشد. کسی گونه اش را
بوسید و برایش آرزوی خوشبختی کرد. سعی کرد دستش را از چنگ انگشتهایی
که دور دستش حلقه شده بود خلاص کند. به تصویرش که روی آینه منعکس
شده بود نگریست، با لباسی سپید و مجلل و چهره ای آرایش شده و زیبا.
صدای خنده های شخصی که کنارش نشسته بود عصبی اش می کرد. احساس
خفقان کلافه اش کرده بود. می خواست فریاد بزند تا همه ساکت شوند. نیاز
داشت کمی فکر کند. باید در رابطه با روزهای گذشته، خوب فکر می کرد، ولی
چرا نمی توانست چیزی به خاطر بیاورد. اخمهایش را در هم کشید و سعی کرد
افکارش را متمرکز کند. صدایی او را به نام خواند.
((آیا حاضرید...))
صدایی دیگر کنار گوشش نجوا کرد: ((این بار سومه، جواب بده، بگو بله.))
پاییزان بی اراده حرف او را تکرار کرد. هلهله و تبریک مهمانان
گوشش را کر کرد و دستی گرم حلقه زیبا و گرانبهایی را در انگشت او جا داد،
romangram.com | @romangram_com