#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_306

برافروخته حدس وی تبدیل به یقین شد.

خانم افشار با عصبانیت کیفش را به گوشه ای پرت کرد و گفت: ((چطور

جرات کردی با بهترین دوست من این طور برخورد کنی؟))

آقای افشار خودش را به او رساند و با محبت گفت: ((خانم،آرام باشید.

توصیه های دکتر فراموشتان شده. می خواهی دوباره زمین گیر شی!)) و با رنجش

سرش را تکان داد.

پاییزان فوری در مقام دفاع از خودش برآمد و گفت: ((چرا فقط از حرفهای

من ناراحت می شید؟ خبر دارید او به من چی گفته؟))

خانم افشار با خشونت پاسخ داد: ((ثریا هر چه گفته حق داشته! او نگران

آینده تو و آرش است. در جواب محبت مردم باید با آنها این طور برخورد کنی؟))

پاییزان ناباورانه گفت: ((محبت؟ کدوم محبت؟ اگر نخوام کسی به من

محبت کنه چی؟))

((تو بی جا می کنی. تا اینجا که افسار زندگیت دست خودت بود، چه گلی

romangram.com | @romangram_com