#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_304

لبخندهای معنی دار خانم محرابی و مادربزرگ نیز گشادتر می شد.

یک بار خانم محرابی در خلوت به او گفت: ((غزل جان، عزیزم، تو مسائل

را خیلی مشکل می کنی. بهتر نیست این ناز کردنهای بی حدت را کنار بگذاری.

فکر می کنم به این شکل شیرینی و تازه بودن قضیه از بین بره. همیشه تاحدی

پیش برو که بتونی ارزش و احترامت را حفظ کنی. بازار گرمی هم اندازه ای

دارد.))

صحبتهای بی پرده خانم محرابی چنان بر وجودش آتش زد و خشمگینش

کرد که بی اختیار و با صدایی بلند گفت: ((چطور به خودتون اجازه می دید

این طور با من حرف بزنید. کی این اطمینان رو به شما داده که من به پسرتون

علاقه مندم و حالا برای جا باز کردن در دلش ناز می کنم.))

تمام وجودش از شدت خشم گر گرفته بود. خانم محرابی که از این برخورد

تند او جا خورده بوده خودش را جمع و جور کرد و گفت: ((این حرف من نیست،

پدربزرگ و مادربزرگت هم با من هم عقیده اند. می گویند تو چندان به این

romangram.com | @romangram_com