#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_274

شماتت به او خیره می شد، حالا مهربان تر شده بود.

پاییزان ضربه ای به در زد و آن را گشود. از نظر جسمی بهبودی چندانی در

وضع او دیده نمی شد و فیزیوتراپی همچنان ادامه داشت، ولی نیاز به درمان

طولانی مدت بود. صورت محکم و پرصلابتش حالا به چهره ای چروکیده و

افتاده تبدیل شده بود.

پاییزان لبه تخت نشست و گفت: ((حالتون چطوره مادربزرگ؟))

خانم افشار نگاه عمیقی به صورت او انداخت و از صمیم قلب آرزو کرد

حدسهایش در رابطه با نوه اش و آن پسر درست باشد. آرام به سختی در

جایش نشست و گفت: ((خوبم.))

پاییزان به سرعت بالش پشت او را مرتب کرد. خانم افشار راحت به آن

تکیه داد.

((مدتی است که می خوام با تو صحبت کنم، ولی مشکلات پیش آمده چنان

از تو دلگیرم کرده بود که نتونستم.))

romangram.com | @romangram_com