#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_273


انتخاب می کرد شاید برای همیشه مادربزرگش را از دست می داد و باز برای

هزارمین بار به خود خاطر نشان کرد که حق ندارد فقط از روی خودخواهی

رفتار کند. شبها تا صبح می نشست و با خود می اندیشید آیا ممکن است همه

راهها به بن بست ختم شود. در کمال تاسف در می یافت که حقیقت همین است

و همین راه چاره ای نیست. بارها دست به قلم برد تا برای سهند موضوع را شرح

دهد و از او بخواهد کمکش کند، ولی زمانی که به یاد صحبتهای پرشور او در

رابطه با کار و پیشرفت شغلی اش می افتاد، قلم را به زمین می گذاشت و به جای

جمله های قبلی و حرفهای در دل مانده به دروغ اوضاع را وارونه جلوه می داد.

((غزل خانم، خانم افشار می خواد شما رو ببینه.))

پاییزان آرام از جا برخاست . می دانست مادربزرگ حدسهایی در رابطه با

به پایان رسیدن روابط آن دو زده است، چون چند وقتی بود دیگر از آن

نگاه های سرد و سکوت سنگین خبری نبود. چشمهای خانم افشار که همیشه با


romangram.com | @romangram_com