#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_251
کوشا با تاسف سر تکان داد و گفت: «چی بگم اشکان، چی بگم.»
«هرچی در دلته و اذیتت می کنه. با این رفتاری که پیش گرفتی هم باعث آزار اطرافیانت می شی و هم خودت رنج می بری، پس حرف بزن کوشا جان.»
کوشا مدتی به رو به رویش نگریست و بعد به سختی لب باز کرد. «پاییزان عوض شده، احساس می کنم دیگه به من علاقه نداره. از من فرار می کنه. مدتهاست بیماری خانم افشار رو بهونه کرده و با من تماس نمی گیره. وقتی هم بهش تلفن می کنم جوابهای تکراری از دیگران می شنوم. می گن با مادربزرگش به بیمارستان رفته، چند دقیقه قبل برای خرید بیرون رفته، حمامه و از این
__________________
حرفها.))
اشکان با تاکید پرسید: ((مطمئنی؟))
کوشا با اندوه تاکید کرد و گفت: ((صحبت یک روز و دو روز نیست.این
رفتار پاییزان از چند وقت پیش شروع شده و هنوز هم ادامه داره. اشتباه
نمی کنم، پاییزان مثل قبل به من علاقه مند نیست.))
((آخه این طور که نمی شه... شما با هم نامزدید، سعی کن هر طور شده دلیل
رفتارش رو بفهمی.))
کوشا آهی بلند کشید و دستهایش را تکان داد و گفت: ((نمی شه، نمی شه... از
romangram.com | @romangram_com