#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_249
پاییزان مطمئن بود اگر لحظه ای دیگر کنار او می ماند قادر به مهار اشکهایش نبود. فوری در ماشین را باز کرد و پیاده شد.
کوشا هم پیاده شد، در حالی که حلقه اشکی در چشمهایش می درخشید گفت: «پاییزان، تو رو به مقدسات سوگند آزارم نده. اگر با این رفتارها می خواهی شدت علاقه ام رو محک بزنی راه صحیحی رو انتخاب نکردی عزیزم. روشهای بهتری هم هست که موجب رنج طرف مقابلت نشه.»
پاییزان به سمت در ورودی دانشگاه رفت. برگشت و نگاهی گذرا به کوشا انداخت که به در ماشین تکیه داده بود. با تاسف و بی هیچ کلامی به راه خود ادامه داد.
روزهای بی خبری بر کوشا سخت می گذشت. وحشت تغییر رفتار پاییزان دیگر برایش قابل چشم پوشی نبود. نمی توانست آن را با هیچ دلیل قانع کننده ای توجیح کند.
اشکان مدتها بود متوجه گوشه گیری و درهم بودن چهره کوشا شده بود، انگار که فکری سخت ذهنش را به خود مشغول کرده بود. در جمع به سر می برد، ولی حواسش متوجه جای دیگری بود. در مقابل سر به سر گذاشتنهای اشکان تنها به زدن لبخندی اکتفا می کرد.
خانم فرجاد نگران حالش بود. یک روز در نبود او رو به کیارش و اشکان گفت: مطمئنم اتفاقی بین این دو افتاده. کوشا سعی می کنه این موضوع رو از ما پنهان کنه. هفته هاست از پاییزان هیچ خبری نیست. نه زنگی می زنه و نه احوالی از ما می پرسه.»
کیارش متفکرانه گفت: «دعواهای ابتدای زندگی مقوله ای جدی نیست. مثل باران بهاریست، می آد و می ره.»
اشکان که برخلاف کیارش فکر می کرد گفت: «ای بابا، کیا جان... کار از باران و بهار گذشته. فکر می کنم این بیشتر شبیه به یک بهمن زمستانی است.»
خانم فرجاد آهی کشید و گفت: «هروقت حال پاییزان را می پرسم سرش رو زیر می اندازه و می گه امروز با او صحبت کردم، حالش خوبه و سلام می رسونه. کوشا برای اینکه مجبوره دروغ بگه از شرم سرخ می شه و تاب نگاه کردن به چشمهام رو نداره. من پسرم رو خوب می شناسم.»
کیارش گفت: «اگه از این حرفتون مطمئنید، پس زنگی به خانه پاییزان بزنید و بپرسید جریان چیه.»
اشکان با سر تایید کرد و گفت: «من هم موافقم. شاید سوءتفاهمی پیش آمده که کوشا به تنهایی نمی تونه حلش کنه.»
خانم فرجاد با صدایی غم آلود گفت: «فکر می کنید نمی خواستم این کار رو بکنم، ولی وقتی متوجه شد این قدر عصبانی شد که تمام بدنش می لرزید. از من خواست درباره این مسئله دخالتی نکنم و باز هم حرفهای قبلی اش که مادربزرگ او مریضه و پاییزان هم حال و روز خوشی نداره رو برام تکرار کرد.»
romangram.com | @romangram_com