#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_248

پاییزان مسخ شده به روبه رویش خیره مانده بود.

کوشا با کلافگی رو به او کرد و گفت مطمئنم اتفاقی افتاده ...خسته شدم اینقدر برای دیگران نقش بازی کردم .این قدر که گفتم من هر روز با نامزدم صحبت میکنم .هر هفته ملاقاتش میکنم از او بیخبر نیستم ولی اگه نمیتونه به دیدن ما بیاد اگه نمیتونه در نامزدی بهترین دوستم شکرت کنه به این دلیله که مادربزرگش بیماره و به پرستاری او احتیاج دارهمن همه ی این حرف هارو برای قانع کردن دیگران میزنم اما خودم یک کلمه اش رو هم باور ندارم.پاییزان تو عوض شدی تو چیزی رو از من پنهون میکنی.

پاییزان سر به زیر انداخته بود و به حرف های او گوش میداد با هر کلمه ای که از دهان کوشا خارج میشد قلبش بیش از پیش فشرده میشد.

چرا جواب نمیدی؟چرا هیچی نمیگی؟بگو که اشتباه میکنم و تو هنوز همان پاییزان قبلی هستی.

صدای بغض الود کوشا کمی خشن شده بود پاییزان نه تایید کرد و نه تکذیب تنها با صدایی گرفته گفت منو به خانه برسان حالم خوش نیست.

کوشا چند لحظه ای به او خیره ماند سپس دور زد و به سمت خانه رفت.غم در صدایش موج میزد.

چرا من و خودت رو رنج میدی؟اخه چیشده؟من کاری کردم؟از خانواده ی ما اشتباهی سر زده که تو ناراحت شدی؟هرچه هست بگو .بگذار با کمک هم حلش کنیم.

پاییزان به سختی از ریزش اشک هایش جلوگیری کرد.با سر گفته های او را رد کرد.

__________________

کوشا با حرص روی فرمان کوبید. «پس موضوع چیه لعنتی؟ من تاوان چه چیزی رو دارم پس می دم. به چه جرمی مجازاتم می کنی...»

پاییزان با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت: «قصد ندارم اذیتت کنم.»

«ولی اذیتم می کنی... اذیتم می کنی. پاییزان به خدا قسم دیگه نمی تونم تحمل کن. این بازیها رو کنار بذار. چرا این کار رو با من می کنی؟ به خدا قسم طاقت ندارم. خسته شدم، خسته...»

صدا در گلویش شکست. رسیده بودند. پاییزان دست به دستگیره در گذاشت تا آن را باز کند. کوشا با مهربانی به چهره رنگ باخته و چشمهای زیبا و خالی از امید او نگریست و گفت: «دوستت دارم... خودت می دونی چقدر برام عزیزی. هرشب وقتی همه خوابند به آسمان نگاه می کنم. به ستاره خودم و تو که در آسمان از همه ستاره ها درخشان تره و آرام آرام با تو حرف می زنم. با خودم می گم شاید الان پاییزان هم در حال نگاه کردن به آسمان باشه و از این فکر دلگرم می شم.»

romangram.com | @romangram_com