#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_211


اشکان گفت:" در دانشگاه آشنا شدیم. اسمش نسیمه و تازه وارد دانشگاه ما شده."

خانم فرجاد تبسمی کرد و گفت:" خب پس مبارکه."

__________________

اشکان آه پرسوزی کشید و بی انکه پاسخی بدهد از جایش برخاست و در مقابل دیدگان متحیر آنان آرام به اتاق برگشت.

شب وقتی کنار هم دراز کشیده بودند، اشکان با صدایی آهسته پرسید:" اون شعری که اولش با نسیم شروع می شه چی بود؟ همونی که خیلی در تلویزیون هم پخش می شه؟

کوشا با صدایی آرام گفت:" آی نسیم سحری صبر کن رو می گی؟"

اشکان با خوشحالی نیم خیز شد و گفت:" خودشه." بعد چند بار با لذت آن را زیر لب زمزمه کرد و در حالی که دوباره سر جایش دراز کشید:" به به، چه شعر زیبایی. درست وصف حال من و نسیمه."

کوشا با تعجب گفت:" کجای شعر وصف حال شماست؟"

اشکان نیم نگاه غضب الودی به او انداخت و گفت:" همون جایی که می گه، آی نسیم سحری صبر کن، اشکان را با خود ببر از این دیار...آی نسیم سحری صبر کن بیا با اشکان برو از این دیار...آی نسیم سحری صبر کن، تو و اشکان بروید از یان دیار، آی نسیم سحری ..."

کوشا برای اینکه ساکتش کند تا بقیه را از خواب بیدار نکند گفت: فهمیدم فهمیدم، این قسمت شعر یادم نبود."

اشکان با قیافه حق به جانب گفت:" اشکالی نداره، فراموشکاری هم روی عیبهای دیگرت. فقط نمی دونم آن بیچاره ای که می خواد با تو زندگی کنه چطور تحمل این همه عیب و ایراد رو داره. من که دیگه نمی تونم جوانی و عمرم رو پای تو بذارم. آن وقتها که می گفتم اگر بهاران خانم قبولت نکرد، خودم می آم می گیرمت گذشت. حالا من خواستگارهای خیلی خوبی دارم، به قول معروف افتادم و بورس. همین نسیم خانم صد برابر بهتر از جنابعالی است."

اشکان همان طور پرحرفی می کرد. کوشا با ناراحتی حرفش را قطع کرد و گفت:" بسه، این چرندیات چیه که می گی؟"


romangram.com | @romangram_com