#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_210

خانم فرجاد جدول را کنار گذاشت و با مهربانی گفت:" از کوشا دلخور نشو. می دونی این چند وقت چقدر گرفتار بوده."

"بله دیگه، بهاران خانم بیاد به بازار، اشکان می شه دل آزار."

کوشا خندان گفت:" این حرفها چیه؟ آقا اشکان شما برای ما تک هستید."

با این تعریف کوشا، نه تنها در چهره اخم آلود و درهم اشکان تغییری ایجاد نشد، بلکه پبشانی اش بیش از پیش درهم گره خورد.

خانم فرجاد با محبت به آن دو نگریست و گفت:" حالا بگو چی شده که سرحال نیستی؟"

اشکان بی مقدمه و ناگهانی گفت:" عاشق شدم."

خانم فرجاد و کوشا چند لحظه ای خیره به او نگریستند. سپس با هم گفتند:" عاشق شدی؟"

اشکان قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:" مگه به من نمی آد؟ بله، عاشق شدم. قتل که نکردم...مگه چی از بقیه کم دارم که نتونم عاشق بشم."

خانم فرجاد که مبهوت شده بود پاسخی نداد.

کوشا ناباورانه گفت:" اخه به این سرعت!"

اشکان چشمهایش را بست و زمزمه کرد:" همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد."

اشکان حالت عجیبی داشت که هم کوشا و هم خانم فرجاد را متحیر کرد. به نظر می آمد این هم باید یکی دیگر از شوخی های او باشد، ولی حالت صورتش چیز دیگری را نشان می داد.

خانم فرجاد که احساس می کرد قضیه جدی است پرسید:" حالا این دختر خانم کی هست؟ می شناسیمش؟"

romangram.com | @romangram_com