#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_208

آرش که از شنیدن این حرف قادر نبود چیزی بگوید با حرکت سر به او پاسخ منفی داد. در حالی که سعی می کرد بر خودش مسلط باشد و لرزش صدایش را پنهان کند گفت:" نمی دونستم!"

پاییزان با نرمی و ملایمت گفت:" من هم نمی دونستم شما بی خبرید، متاسفم."

رنگ ارش به سپیدی گچ شده بود." می تونم بپرسم با چه کسی قصد ازدواج دارید؟ من هم می شناسمش؟"

" فکر نمی کنم شما بشناسیدش...از دوستان و فامیل نیست."

" پس چطور..."

" در بیمارستان با هم اشنا شدیم."

صورت اؤش سخت شد و مانند اسپند روی آتش از جا پرید. " می دونستم پای شخص دیگه ای در میانه...چرا از اول همه چیز رو صادقانه نگفتی. چه دلیلی داشت با احساسات من بازی کنی؟" و با غضب او را کنار زد و به سمت در رفت.

پاییزان با عصبانیت گفت:" وقتی به خواستگاری من امده بودی، کوشا رو نمی شناختم. در بیمارستان هم با هم ارتباط خاصی نداشتیم. بعد که با مامانم صحبت کردم و مدتی با هم رفت وآمد کردیم متوجه شدیم تفاهم لازم..."

آرش برافروخته رو به سوی او کرد و اجازه نداد حرفش را تمام کند.

" خواهش می کنم مراحل یک داستان عاشقانه رو برای توضیح نده. نمی خوام پیزی بشنوم." و از اتاق خارج شد.

خانم افشار که از شنیدن صدای بلند ان دو خودش را به انجا رسانده بود متحیرانه پرسید:" اینجا چه خبره؟ چه شده آش جان؟"

آرش با دلخوری گفت:" چرا حقیقت رو به من نگفتید خانم افشار؟ شما می دونستید قصد من از صحبت با غزل چیه، ولی حتی کلمه ای راجع به نامزدی ایشان چیزی نگفتید!"

خانم افشار در حالی که مانع رفتن او می شد گفت:" آقای محرابی، خواهش می کنم چند لحظه صبر کنید. برای شما توضیح می دم."

romangram.com | @romangram_com