#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_207


پاییزان باز تشکر کرد و بی حوصله نگاهی به ساعتش انداخت. اگر تاخیرش زیاد طولانی نمی شد، شاید می توانست استاد را قانع کند تا برایش غیبت رد نکند. این حرکت او از دید ارش مخفی نماند.

"مثل اینکه زیاد از دیدنم خوشحال نشدید!"

" من که از لطفتون تشکر کردم. نمی دونم انتظار چه چیز دیگه ای رو دارید؟"

" چرا همیشه با خصومت رفتار می کنید! دلیلش چیه؟"

پاییزان با ناراحتی گفت:" این چه حرفیه می زنید! چرا باید با شما خصومت داشته باشم؟"

آرش شانه ا را بالا انداخت و گفت:" من دلیلش رو نمی دونم. اگه می دونستم از شما نمی پرسیدم."

پاییزان با بی حوصلگی گفت:" اینطور نیست، شما اشتباه می کنید."

آرش با خونسردی در مبل فرو رفت. تبسمی کرد و گفت:" پس می تونم درخواستم رو تکرار کنم؟"

پاییزان با تعجب گفت:" چه درخواستی؟"

"پیشنهاد ازدواج با شما."

پاییزان چند لحظه ای به او خیره ماند، سپس از جا برخاست و گفت:" مگه شما خبر ندارید؟"آرش که از این واکنش او متحیر شده بود لبخند از لبانش محو شد و گفت:" از چی خبر ندارم؟"

" آقای محرابی من نامزد کردم و تا دو هفته دیگه هم مراسم عقد انجام می شه. فکر می کردم مادربزرگ به شما گفته."


romangram.com | @romangram_com