#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_205
در لحن صدایش همان عطوفت و مهربانی موج می خورد که پاییزان از کودکی به آن خو گرفته بود.
"به دنبال فرصتی بودم تا با توصحبت کنم. فکر می کنم الان زمان مناسبی باشه." سپس به چشمهای زیبای او خیره شد و ادامه داد:" تو از احساس من نسبت به خودت باخبری. می دانی چقدر به تو علاقه دارم. تو تنها نوه من هستی و من تو رو از هر شخص و هر چیز دیگری در این دنیا بیشتر دوست دارم. تو یادگار پسرم هستی. یادگار کاوه عزیزم. حساب من با مادرت جدا بود و تسویه شد."
پاییزان چهره در هم کشید و صورتش از خشم گلگون شد.
" مادربزرگ نمی خوام هیچ چیز درباره مادرم بشنوم. خواهش می کنم بگذاردی حرمتها حفظ بشه."
خانم افشار با اندوه به او نگریست و گفت:" نمی خوام تو رو ناراحت کنم. وقتی آن حرفها را به تو می زدم فقط می خواستم دلیل رفتارم رو درک کنی. فقط همین. باشه، دیگر صحبتی از این موضوع در این خانه به میان نخواهد آمد." و بحث را عوض کرد و گفت:" از دایی ات چه خبر، قصد برگشت به ایران رو داره؟"
پاییزان با دلهره پاسخ داد:"بله، دیروز با او صحبت کردم. دوره آموزشی اش چند روز دیگه شروع می شه. سهند پس از گذراندن این دوره و گرفتن مدرک برمی گرده."
"با خانه ای که درآن زندگی می کردید چه کردید؟"
" قراردادش رو فسخ کردیم. پول رهن رو به اضافه پولی که از فروش لوازم منزل به دست آمد نصف کردیم. من پول رو در بانک گذاشتم."
خانم افشار با رضایت سر تکان داد و گفت:" خوبه."
و بی مقدمه او را در آغوش گرفت و صورتش را یوسید. با صدایی لرزان گفت:" من تو رو خیلی دوست دارم غزل. تو همه زندگی من هستی، ای کاش می فهمیدی."
لحن او چنان صداقانه و لبریز از اندوه بود که پاییزان را متاثر کرد. دستهایش را بالا آورد و خانم افشار را در آغوش فشرد و به یاد مادر، چشم بر هم گذاشت.
پدربزرگ می گفت با برگشت دوباره پاییزان آن خانه روح زندگی و شادابی در وجودش دمیده شده. آن دو ساعتها کنار هم می نشستند و پاییزان از نقشه های آینده خود و کوشا برایش صحبت می کرد. پدربزرگ با لذت به صحبتهای او گوش فرا می داد. سرانجام قرار عقد در یکی از اعیاد مذهبی گذاشته شد و پاییزان شاد از این موضوع تلفن را برداشت و خبر را به اطلاع سهند رساند. سهند بی اختیار احساس کرد بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده و در دل دعا کرد با سر وسامان گرفتن پاییزان کابوسهای شبانه اش به پایان برسد.
romangram.com | @romangram_com