#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_204
سهند سمت کوشا رفت و او را با محبت در آغوش کشید. در حالی که اشکهایش پشت سر هم بر گونه هایش روان بود با صدایی گرفته گفت:" پاییزان رو به تو می سپارم."
کوشا با لحن اطمینان بخشی پاسخ داد:" مطمئن باشید تنهایش نمی گذارم. خیالتون از هر بابت راحت باشه."
بار دیگر شماره پرواز اعلام شد. سهند به ان دوکه کنار یکدیگر ایستاده بودند نگاهی انداخت و به سختی خودش را راضی کرد تا از عزیزانش جدا شود. چمدانها را بلند کرد و با قدمهایی سنگین به ناچار از آن دو دور شد.
هنگامی که هواپیما از روی زمین اوج گرفت سهند با حلقه ای اشک در چشمهایش به زمین زیر پایش نگریست که هر لحظه کوچک و کوچک تر می شد و ناگهان به یاد خوابی افتاد که شب گذشته دیده بود. کابوس عجیبی بود. خواب دیده بود صدایی از پشت سر التماس می کند تا او به مسافرت نرود. هنگامی که سر برگرداند سمانه را دیده بود که در آغوش کاوه می گرید و با استیصال از او می خواهد دخترش را تنها نگذارد.
با اینکه چند روز از آمدن پاییزان به خانه پدربزرگ می گذشت رفتار خشک و رسمی خانم افشار با او ادامه داشت. پاییزان سعی می کرد تا حد امکان با او روبه رو نشود. روزهای اول با دقت و موشکافی همه جای خانه را زیر نظر گرفته بود. به نظر می رسید هیچ چیز در آنجا تغییر نکرده است. همه چیز در جای قبلی اش جا داشت. تنها تغییری که در این خانه رخ داده بود حذف شدن گامهای کند و سنگین عالیه از فضای خانه بود. حالا به دلیل از کار افتادگی کارهای سبک را انجام می داد و دخترش پروانه به کارهای خانه می رسید.
پاییزان پرده ها را کنار زد و پنجره را گشود تا نور آفتاب بی جان پاییزی اتاق را گرما بخشد. پشت میز نشست تا درسایش را مرور کند. ضربه ای که به در اتاق خورد باعث شد سرش را از روی کتاب بردارد. با تعجب گفت:" بفرمایید."
پروانه سرش را از میان در به داخل اتاق آورد و گفت:" غزل خانم، خانم بزرگ با شما کار دارند...گفتند در کتابخانه منتظرند."
پاییزان با اکراه از جا برخاست و به سمت کتابخانه رفت. خانم افشار کنار شومینه نشسته بود.
پاییزان با صدایی آرام گفت:" با من کاری داشتید مادربزرگ؟"
خانم افشار چشم از شعله های آتش برداشت و به او نگریست. در چشمهایش خشم و دلخوری روزهای پیش دیده نمی شد.
" اه، بله غزل جان."
سکوت کرد. پاییزان سکوت را شکست و گفت:" می دونم با آمدنم به اینجا مزاحمتون شدم. ولی هیچ جای دیگه ای رو برای زندگی نداشتم."
خانم افشار با صدای گرفته ای گفت:" تو مزاحم نیستی."
romangram.com | @romangram_com