#_ستاره_پنهان__پارت_244


به خودش اشاره کردم و گفتم: معلم خوبی داشتم.

اخم کرد و گفت: برگرد بالا.

-به تو ربطی نداره.

-می ترسی دور و بر من بودن تصمیمت رو عوض کنه؟

-هنوز هم توهم داری که دوستت دارم؟

چمدون رو کشیدم و یه قدم برداشتم که عصبانی جلو اومد و گفت: برگرد بالا؛ هر وقت خودش اومد خدافظی کن و برو.

بیشتر از این بحث کردن توی کوچه صورت خوشی نداشت. به خصوص که دیوارهای خونه های اطراف چفت و بست آنچنانی نداشتند. دوباره برگشتم توی اتاق و منتظر عمه موندم. هیچ خبری ازش نبود. بیست دقیقه بعد که نزدیک بود از بیکاری خوابم ببره، برای سر و گوش آب دادن بیرون رفتم. میعاد توی نشیمن نشسته بود و با چهره ی غمگین به در اتاق من خیره بود. چقدر هم به حرف عمه عمل کرده بود!! جلوش ایستادم و سوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود، پرسیدم: می دونستی من اومدم اینجا؟

-آره.

-عمه بهت گفت؟

-نه. حدس می زدم واسه پرسجو میای.

پوزخند زدم و گفتم: به خاطر قالیچه اومدی؟

با همون نگاه مات گفت: آره.

عصبانی داد زدم: حداقل انکار کن لعنتی!

-چی رو انکار کنم؟

با تأسف سر تکون دادم که ادامه داد: اینکه انقدر احمقم که می خواستم ازت حمایت کنم؟

-...

romangram.com | @romangram_com