#_ستاره_پنهان__پارت_243


-...

-من به خاطر تو نیومدم. فقط برای کار ناتموم خودم اومدم.

گیج نگاهش کردم که با چشم های پر از دلخوری گفت: دیگه واسه من مُردی!

حرفش خیلی تکون دهنده بود. فقط با بهت نگاهش می کردم. صدای تکون خوردن چیزی از نشیمن پشتی اومد که با دیوار و درگاه از جلو جدا می شد. میعاد بلند شد و به طرف اتاق مهمان رفت. عمه آروم آروم وارد شد. با دیدن سکوت من مشکوک نگاهم کرد و گفت: حالت خوبه؟

حالم اصلاً خوب نبود و نزدیک بود گریه کنم ولی گفتم: بله.

-حوصله ت سر رفته. ها؟

-نه... اممم... داشتم با آقای مهندس حرف می زدم.

-می خوام برم دیدن کسی. میگم میعاد بره اطراف دور بزنه... تا من برنگشتم نمیاد که تو راحت باشی.

بهترین فرصت بود که من بی سر و صدا برم. موندنم اینجا فقط ناراحت ترم می کرد. تا همین حالا هم دلم نیومده بود که دوباره ازش جدا بشم ولی آب پاکی رو روی دستم ریخته بود. گفتم: باشه. شما به کارتون برسید.

-می خوای با من بیای؟

-من که کسی رو نمی شناسم.

-پس من زود برمی گردم.

سر تکون دادم. بیچاره رو از کار و زندگی عادی انداخته بودم. به اتاق میعاد رفت که مودبانه بیرونش کنه و من سریع مشغول جمع و جور کردن وسیله ها و حاضر کردن مانتوم شدم. چند دقیقه بعد هر دو بیرون رفتند. چمدون و قالیچه و کیفم آماده بود. لباس هام رو پوشیدم و چمدون رو به زور از پله ها پایین بردم. همین که در رو باز کردم هیکل میعاد جلوی چشمم ظاهر شد که به ماشینش تکیه داده بود و به در نگاه می کرد.

-جایی تشریف می برید؟

با اعتماد به نفس گفتم: دارم به توصیه ی شما عمل می کنم؛ بر می گردم خونه.

-آفرین. دروغ گوی ماهری شدی.

romangram.com | @romangram_com