#_ستاره_پنهان__پارت_233


-پس می دونید یکی دیگه هم هست.

خندید و گفت: چیز پنهونی نیست.

-اون یکی مال کی بود؟

-تو نمی شناسی.

پوزخند زدم و چیزی نگفتم. خودش گفت: مال نوه ی برادرم. به برادرزاده م رسیده بود که عمرش به دنیا نبود. رسید به پسرش.

-عمه!

منتظر نگاهم کرد. کمی هول شدم ولی گفتم: یه چیزی بپرسم راستش رو میگید؟

بدون اینکه بپرسم گفت: می گفتند قالیچه ها نحس بودند. ولی تو دختر عاقل و هزار ماشالا با کمالاتی هستی. مثل ما پیرزن ها که نباید حرف خرافات بزنی. نگران هم نباش... این ها همه حرفه.

یه کم تو دلم خالی شد. من منتظر شنیدن چیزی بودم که این قالیچه ها رو به اون مشتری عتیقه وصل کنه؛ اما حالا که بحث به اینجا رسیده بود گفتم: آقاجون ماه های آخر پرت و پلا زیاد می گفت ولی همه ش حرف نفرین و این چیزها رو می زد.

-آقام هم همینجور شده بود. انقدر این حرف ها رو زد تا آخر تو کوه ها پیداش کردند... تو دره افتاده بوده.

-چرا؟

-دختر جان مریضیه دیگه... کی فکر می کرد آقای من رو با اون یال و کوپال از پا بندازه.

-اون نفرین چی؟

-خودت گفتی پرت و پلا. همه ی نظری های اینجا فامیل های ما هستند. همه عموزاده ایم. اون ها همه سالمند... نمی دونم عمه. خدا بزرگه.

دیگه حرفی از قالیچه نزدم. سفره رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم. اگر چیز گرون قیمتی هم بود، عمه خبر نداشت. از بیکاری خونه رو براش تمیز کردم. چشم هاش ضعیف شده بود و خیلی از کثیفی ها رو نمی دید. بچه ای هم نداشت که بهش رسیدگی کنه. خودم رو جای اون گذاشتم. پیر می شدم و هیچ کس نبود که ازم مراقبت کنه. من همین حقوق بازنشستگی شوهر فوت شده رو هم نداشتم. حتی باغ میوه ای هم در کار نبود. همه ی این فکر ها رو می کردم و باز ذهنم به سمت میعاد می رفت. دلم براش تنگ شده بود ولی نه اونقدر که اجازه بدم هر کاری باهام بکنه.

ساعت ها به زور رد می شدند. عمه چادر نمازش رو در آورد و بلند شد. نشسته نماز می خوند. ناهار رو من درست کرده بودم. به سفره اشاره کرد و گفت: خسته شدی از صبح. آمدی بیگاری؟!

romangram.com | @romangram_com