#_ستاره_پنهان__پارت_232
با هم وارد حیاط شدیم و عمه گفت: چرا تنها؟ همه می اومدید.
-یاد آقاجون افتاده بودم. گفتم یه سر اینجا بزنم دم عید.
در حالیکه من چمدون رو می کشیدم و کیف رو دوشم سر می خورد، گفت: خدا رحمت کنه برادرم رو. دیشب براش نذری دادم. آخرین جمعه نتونستم برم سر خاکش.
از بس سرمون به این اتفاق های اخیر گرم بود که نرفتیم بهشت زهرا. فقط بابا و مامان و امیر یه سر زده بودند.
-بیا بالا. سرده.
-چشم.
چمدون و قالیچه رو گوشه ی اتاق دم دستی گذاشتم. یاد آقاجون افتادم. عید پارسال هم سه روز اومده بودیم اینجا. می خواستم مهمون بازی های عید تموم بشه. بین دو تا خونه گیر کرده بودم و مامان اصرار داشت تو خونه ی خودمون باشم. اما خودم دلم می خواست جلوی فامیل نیام. یاد آقاجون به خیر. همیشه راه حل بود.
لباس هام رو در آوردم. حتماً همه الان دنبال من می گشتند و به هر شماره ای که به من مربوط می شد زنگ می زدند تا قبل از قرار عقد پیدام کنند. حتماً تصور می کردند برای این فرارم خیلی برنامه ریزی کردم ولی تنها چیزی که جزء نقشه ی من به حساب می اومد این بود که مطمئن بودم اگر مجبور به این ازدواج باشم، باید برم. هیچ برنامه ی خاصی نداشتم. خود بابا هم گفته بود اگر میعاد من رو نخواد پرتم می کنه بیرون. می دونستم از ته دل نگفته ولی من حاضر نبودم به هر جور زندگی ای تن بدم.
به اندازه ی کافی پول توی حسابم بود. خیاط بودم، خیاط خوبی هم بودم. هر جایی می رفتم می تونستم خرج خودم رو در بیارم. دیگه آبرویی هم برام نمونده بود که با فرارم بریزه. نگران چیزی نبودم. عمه وارد اتاق شد و وقتی دید کنار یکی از چراغ های نفتی نشستم، گفت: چرا غصه داری؟ بیا برات صبحونه گذاشتم.
-یه چیزی خوردم. زحمت کشیدید.
زیر نگاه مشکوکش بلند شدم و به سمت ایوان جلوی آشپزخونه رفتم. سفره ی کوچیکی انداخته بود. خودش هم کنارم نشست و گفت: خوب موقعی رسیدی، خودم هم نخورده بودم.
لبخند زدم و گفتم: مزاحم شدم. زیاد نمی مونم.
باید دو سه روز می موندم که آب ها از آسیاب بیفته. می دونستم که همه توی تهران دنبالم می گردند. البته باید سوال هایی رو هم درباره ی قالیچه از عمه می پرسیدم. شک هام که بر طرف می شد می رفتم پی زندگیم. از سماور کنارش دو تا چایی ریخت و سر سفره گذاشت. از اینکه سوال پیچم نمی کرد خوشحال بودم. لقمه ای خوردم و بعد گفتم: عمه جان! من چند تا سوال دارم.
در کمال تعجب گفت: درباره ی قالیچه؟
-از کجا می دونستید؟!
-پارسال هم حرفشون پیش اومد.
romangram.com | @romangram_com