#_ستاره_پنهان__پارت_217
دو تا کاغذ از لای دفترش بیرون آورد. احتمالاً باید امضاشون می کردیم. بابا درباره ی من چی فکر کرده بود؟ این دیگه واقعاً تیر خلاص بود. به نظرش انقدر هول بودم که ممکن بود هر کاری ازم سر بزنه؟ یا می ترسید میعاد پا پس بکشه؟! دیگه هیچ وقت دلم با بابا صاف نمی شد.
حاجی متن عربی رو خوند. بابا رسماً می خواست از شرم راحت بشه وگرنه این همه محکم کاری معنا نداشت. به هر حال من که تصمیمم رو گرفته بودم. همه منتظر جواب من بودند. نگاهی به بابا و بعد میعاد که ابروش رو بالا انداخته بود، کردم و گفتم: بله.
با تکون خوردن، چشم هام رو باز کردم. گنگ به اطراف و امین که بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. حرفی نمی زد. روی چشم هام دست کشیدم و گفتم: چیه؟
-بلند شو اون گوساله اومده.
-کدوم گوساله؟
اخم کرد و بیرون رفت. یادم افتاد که اینجا فقط یه گوساله می تونیم داشته باشیم. امین از دیروز که از مدرسه برگشته بود و فهمیده بود که من صیغه کردم، باهام سر سنگین شده بود. به ساعت نگاه کردم. تازه اول صبح بود و من بعد از سه روز، دو ساعت خوابیده بودم که شازده بیدارم کرده بود. مامان وارد اتاق شد و گفت: چرا پا نمیشی؟
-چکار داره؟
-وقت آزمایش خون گرفته.
-قحطی شده؟ کله ی سحر!
-پاشو. منتظره.
-نترس. کسی از منتظر شدن نمرده.
پتو رو کنار زدم و گفتم: کجا نشسته؟
-ته هاله.
پس به راهرو دید نداشت. به مامان گفتم: بگو صبر کنه.
به سمت دستشویی رفتم. یک ربع بعد با لباس و کیف و شکم گشنه جلوی آینه ایستاده بودم. به عکس خودم خیره شدم و اخم روی صورتم نشست. این چه قیافه ای بود! از وقتی با این آدم آشنا شده بودم همه ی زندگیم زیر و رو شده بود. اما اون یه ذره هم تغییر نکرده بود، فقط سعی کرده بود من رو تغییر بده. عصبانی شدم و لباس هام رو در آوردم. توی کمد دنبال لباس های طراحی خودم گشتم. سریع یه جین قهوه ای و مانتوی کرم و شکلاتی جلوباز پوشیدم که فقط با کمر بسته می شد. یه شال قهوه ای و طلایی هم انتخاب کردم. حتی خط چشم و رژ و سایه هم کشیدم و بیرون زدم. با ابروی بالا رفته جلوش ایستادم و گفتم: بریم.
نگاهی به من انداخت و بعد به مامان. حالا حالم خیلی بهتر شده بود. تک سرفه ای کرد و گفت: حاضری؟!
romangram.com | @romangram_com