#_ستاره_پنهان__پارت_215


کنار در اتاقم ایستادم. صدای سلام و احوالپرسی معمولی بود. صدای میعاد. بدون مادر یا خواهرش. مامان بهش تعارف کرد که بشینه و بقیه ی گفتگو خیلی آروم بود. چیزی نمی شنیدم. روی تخت نشستم. از سه سال پیش هیچ خواستگاری که به خونه مون بیاد نداشتم و حالا هم همه چیز مسخره بود. من گناهی نداشتم اما خودم رو تو موقعیت خجالت آوری می دیدم. باید می رفتم بیرون و برای خواستگاری که به خاطر جبران بی آبرویی مجبور به اومدن شده بود، چای می بردم. ظاهر امر این بود.

مامان در رو باز کرد و گفت: کسی که چیزی نمیگه، لااقل بیا چایی بیار بلکه شروع کنند.

سر تکون دادم. مامان رفت. واقعاً موقعیت بدی بود. نزدیک بود به گریه بیفتم. چند تا نفس عمیق کشیدم و بیرون رفتم. یه سلام سرسری کردم و وارد آشپزخونه شدم. اصلاً متوجه واکنشش نشدم. فقط سلامش رو شنیدم. وقتی با سینی چای برگشتم، سرش پایین بود. باز هم پسر پیغمبر شده بود! به همه تعارف کردم و آخرین نفر به اون. کنار مامان نشستم و انگشت هام رو که از استرس زیاد می لرزید فشار دادم. کت و شلوار مشکی و پیراهن دودی روشن پوشیده بود و سبد گل رزش روی اپن بود. سرش رو بلند کرد و نگاهش رو روی جمع چرخوند. روی من مکث کرد. کبودی و زخم چشم و لبم از این فاصله هم پیدا بود. به لباس های سیاهم نگاه کرد و دوباره با غصه به صورتم خیره شد.

صدای سرفه ی مصلحتی بابا باعث شد که سریع سرش رو به سمت بابا برگردونه. بابا شروع به صحبت کرد: با اجازه ی حاج آقا.

حاجی سر تکون داد و گفت: خواهش می کنم. بفرمایید.

بابا ادامه داد: آقای نظری!

میعاد: بله.

بابا: فکر نکنم حرفی برای گفتن داشته باشی...

میعاد: در واقع...

روی ریشش دست کشید و به من نگاهی کرد که با اخم بهش چشم دوخته بودم. با دستپاچگی گفت: من...

باز به من نگاه کرد که سعی می کردم منفی ترین انرژی های دنیا رو با چشم بهش منتقل کنم. اخم روی صورتش نشست و گفت: ببینید... من هیچ وقت تصور نمی کردم بعد از این همه سال مجرد موندن، بخوام همچین ازدواجی داشته باشم! نمی خوام بی احترامی کنم ولی خانواده م راضی نیستند، خودم هم آمادگی ندارم.

هر جمله ش مثل یه پارچ آب یخ بود که روی سرم می ریخت. با پوزخند به صورتش زل زدم که م*س*تقیم به من نگاه می کرد. روم رو برگردوندم به سمت مامان که با دلهره بهم نگاه کرد. بابا چاقوی میوه خوری توی دستش رو روی بشقاب پرت کرد که صدای ناجوری داشت و امیر گفت: حرف آخرت اینه؟

حاجی با دهن باز به هر کدوم از ما نگاه می کرد و نمی دونست اینجا چه خبره. میعاد دوباره به من نگاه کرد و منتظر اشاره ای از من موند. بعد با حرص گفت: بله.

و به سمت بابا برگشت. شاید منتظر بود که بابا حرف رو ادامه بده و اصرار کنه، اما بابا چیزی نمی گفت. هنوز بابای من رو نشناخته بود. ممکن بود که بعد از رفتنش پدر من رو در بیاره ولی جلوی اون هیچی بروز نمی داد. امیر با خونسردی گفت: پس بفرما بیرون.

بلند شدم که به اتاقم برم. میعاد سریع گفت: اجازه بدید.

مامان دستم رو گرفت که بشینم. نشستم و منتظر موندم. میعاد رو به بابا گفت: از طرف دیگه اگر اقدامی تو این زمینه نکنم، آرامش زندگی خودم از بین میره.

romangram.com | @romangram_com