#سفید_برفی_پارت_274
سرش رو با دستم هل دادم عقب و گفتم:
- زهی خیال باطل! در بیار می خوام زخمت رو ببینم. در ضمن یادت باشه من هنوز با تو آشتی نکردم. حالا بجنب لباست رو در بیار، الان زخمت چرک می کنه.
- بابا خانوم پرستار!
- لوس بازی در نیار توهان.
- آخه می دونی، تو بیمارستانی که من توش کار می کنم معمولا پرستارا به بیمارا کمک می کنن. حالا نمی دونم چرا تو این جوری می کنی؟
- اون ها کارشون پرستاریه، من فقط به اصطلاح زنتم.
- ببخشید؟ به اصطلاح؟ به اصطلاحش چیه این وسط؟ مگه تو زنم نیستی؟
با تعجب بهش نگاه کردم. این چرا این طوری شده بود؟ قاطی کرده بود؟ نه به اون موقع که می گفت فقط اسم زن و شوهر رو داریم، نه به الان که می گه من زنشم!
- ببین گلیا، تو از دیشب زن واقعی من شدی. این رو هیچ وقت یادت نره.
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- بلوزت رو در میاری یا برم تو اتاقم؟ کار دارم.
- خودت در بیار.
دهنم باز مونده بود. با خنده نگاهم می کرد. پشتم رو کردم بهش و رفتم سمت اتاقم. آرنجم رو گرفت و گفت:
- بیا بابا، بیا در میارم.
جلوش منتظر ایستاده بودم. دستش رو که تکون می داد صورتش تو هم می رفت. معلوم بود درد داره. لبم رو گاز می زدم. دلم طاقت نداشت این طوری ببینمش. کنارش نشستم و آستین لباسش رو گرفتم و آروم از تنش در آوردم.
لبخند کوچکی زد و گفت:
- پرستار خوبی هستی.
بدون این که حرفی بزنم شروع کردم به باندپیچی دستش. نگاه خیرش اذیتم می کردم. حواسم رو پرت می کرد!
با عصبانیت به چشماش خیره شدم و گفتم:
- می شه این طوری نگاهم نکنی؟
- نه نمی شه!
- چرا؟
- تا حالا خوشگل ندیدم.
romangram.com | @romangram_com