#سفید_برفی_پارت_273
- به من می گفت عاشقمه، می گفت از کارش پشیمونه، می گفت یه فرصت بهش بدم!
خودم رو از تو بغلش عقب کشیدم و گفتم:
- خوبه دیگه.
از پشت بغلم کرد و گفت:
- این قدر از بغل من در نرو! گلیا آبی که ریخته رو نمی شه جمع کرد. دیگه آهویی برای من وجود نداره. توی ذهن من آهو یه آدم غریبست.
- لابد یه عشق دیگه پیدا کردی؟
خندید و گفت:
- شاید.
پاهام لرزید. خدایا تحمل یه زن دیگه رو ندارم!
دستش رو کشیدم و گفتم:
- به سلامتی، خودم برات می رم خواستگاری.
- آخه دیوانه، کی گفته عشق می تونه فقط به جنس مخالفت باشه؟ من عاشق یه گربه شدم.
پقی زدم زیر خنده. خودشم خندید و ادامه داد:
- گلیا می دونستی من تا حالا دست روی زن بلند نکرده بودم؟
نشوندمش روی صندلی و گفتم:
- می دونم، زورت فقط به من می رسه.
- آخه تا تو کتک نخوری به حرف آدم گوش نمی کنی. هرچی می خوای می گی و بعدشم من می خوام برم، همین! مجبورم می کنی. دلم نمی خواد این کار رو بکنم.
با عصبانیت بهش چشم غره رفتم و گفتم:
- از این به بعد منو بزنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
بعد صاف ایستادم و گفتم:
- بلوزت رو در بیار!
چشمکی زد و با لحن بامزه ای گفت:
- چه نقشه ای تو سرته؟ مگه خودت...
romangram.com | @romangram_com