#سفید_برفی_پارت_260
- الهی امین.
- توهان؟
- بله؟
- می شه دور بزنی بریم طرف خونه ی ما.
- خونه ی کی؟
- خونه ی من و...
- ساکت باش. ببین خونه ی تو اونجاییه که الان توش زندگی می کنی، هر وقت از خونه ی من رفتی می تونی بگی اونجا خونته.
یه ابروم رو دادم بالا و زیر لب ایشی گفتم.
آروم خندید و گفت:
- حالا برای چی بریم اونجا؟
- یه ساندویچی اونجا هست، من و طاها و خشایار عاشق سوسیس بندریش بودیم.
لبخند تلخی زدم. چقدر اون روزا خوش می گذشت. خوب یادمه یه دفعه طاها شیشه ی سس رو روی سر خشایار خالی کرد. چقدر خندیدیم! هی خشایار، چقدر جات خالیه.
با صدای توهان از هپروت در اومدم:
- می گم گلیا، می خوای بریم دنبال طاها و نرگس خانوم؟
تقریبا داد زدم:
- چی؟ نه، نه!
- گلی خانوم؟
- توهان ازت خواهش می کنم نه. نمی خوام، نمی خوام، نمی خوام!
- گلیا، ببین تو بخوای و نخوای طاها نرگس رو دوست داره. چه کار می خوای بکنی؟ نمی تونی طاها رو مجبور کنی از عشق چندین و چند سالش دست بکشه! گلیا طاها کار بدی نکرده. اتفاقا مردونگی کرده، کاری که خشایار با تمام تلاشش نتونست انجام بده! اون به خاطر دوستش از عشقش گذشت. گلیا می فهمی یعنی چی؟ من مطمئنم برای خود طاها هم خیلی سخته. نرگس خانوم هم فکر نکنم به آسونی قبول کنه، ولی در هر حال اون جوونه. در ضمن یه بچه هم توی راه داره که فکر نکنم دوست داشته باشه بی پدر بزرگ بشه!
چونم می لرزید. با بغض داد زدم:
- می شه بس کنی؟
- باشه، باشه. هرچی تو بگی!
توهان دور زد و رفت سمت جایی که گفته بودم. راست می گفت، تقصیر طاها نبود. می دونستم مخالفم باشم، نمی تونم کاری از پیش ببرم. پس بهتره با کسی که همیشه مثل داداشم بود همکاری کنم و بهش کمک کنم.
romangram.com | @romangram_com