#سفید_برفی_پارت_221


- کجا؟

- مگه نمی خواستی بری پیش خشایار؟

دوباره با اسم خشایار گریم گرفت. ای خدا کاش به جای اون من رو می بردی.

با صدای بغض داری گفتم:

- حتما خشایار دوستم نداره، اگه دوستم داشت از پیشم نمی رفت!

- پاشو دیوونه، پاشو خشایار همیشه عاشقت بوده و همیشه هم عاشقت می مونه. حالا هم بدو بریم.

- کجا بیام؟ من که دیگه داداش ندارم. بیام پیش کدوم خشایار؟

دوباره اشکام ریخت روی صورتم. دوباره به هق هق افتاده بودم. دوباره...

توهان کنارم نشست و گفت:

- گلیا ببین من و خشایار دوستای خوبی برای هم بودیم و خیلی خوب می شناسمش. یه بار یکی از دوستامون ازش پرسید تو دنیا تحمل چی رو نداری، می دونی جوابش چی بود؟

سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم.

- گفت تحمل این که خواهرم گریه کنه از هرچیزی برام سخت تره.

با تعجب به توهان نگاه کردم. یعنی راست می گفت؟

انگار فهمید حرفش و باور نکردم. دستش رو آورد بالا و گفت:

- به جان تارا قسم می خورم. حالا دیگه گریه نکن.

سریع اشکام رو پاک کردم. نه نه نه، خشایار نباید سختی می کشید. به خاطر اون تا آخر عمرم سعی می کنم گریه نکنم!

توهان از جاش بلند شد و دستش رو دراز کرد سمتم و گفت:

- حالا پاشو بریم سر خاکش.

با خوشحالی گفتم:

- واقعا بریم؟

- اگه دوست نداری نمی ریم!

- نه نه، تو رو خدا بریم. خواهش می کنم!

- باشه می ریم. پاشو لباس هات رو بپوش تا بریم.

romangram.com | @romangram_com