#سفید_برفی_پارت_220


داد کشیدم:

- آی، ولم کن وحشی!

- مگه کری؟ برای چی می ری بیمارستان؟

- می خوام برم داداشم رو ببینم. دا... دا... ش، حالیته؟ داد...

دستم رو گذاشتم روی صورتم. یه طرف صورتم از درد ذوق ذوق می کرد.

داد توهان باعث شد چهار ستون بدنم شروع به لرزیدن کنه:

- کدوم داداش؟ حرف بزن دیگه کدوم داداش؟ احمق خشایار مرده و دیگه داداشی وجود نداره، بفهم! دیگه داداش نیست، مرده. خشایار مرده و زیر خاکه! هفت روزه که مرده و دیگه داداش نداری! کجا می خوای بری؟ احمق اون مرده، مرده! بفهم.

اشک از چشمام می اومد. این چی می گفت؟ نه نه، داداشم زنده است. توهان دروغ می گفت. آره خشایار زنده است.

داد کشیدم:

- دروغگو! ازت متنفرم که بهم دروغ می گی. دروغگو حالم ازت بهم می خوره.

دستش رو گرفت جلو صورتش و آروم با صدای خش داری گفت:

- مرده، مرده گلیا! خشایار مرده.

روی زمین نشستم و زانوهام رو بغل کردم. خدایا خیلی نامردی. خدایا من تنهام! تنها بودم و تنهاترم کردی؟ آخه مهربونیت کجا رفته؟ مگه نمی گن تو خوبی، تو مهربونی، تو بنده هات رو دوست داری؟ خدا من هم آدمم! خدایا چرا نگاهم نمی کنی؟ تنها کسی که داشتم رو بردی؟ چرا؟ داداشی، داداشی مهربونم، داداشیه خوبم، چرا رفتی؟

به توهان که بالای سرم ایستاده بود، نگاه کردم. حالا این مرد شده بود همه کسم. شده بود همدمم و حالا فقط اون برام مونده بود و نمی خوام از دستش بدم. نمی خوام تنهاتر از اینی که هستم بشم.

می دونستم چه قدر تو چشمام بدبختی هست. می دونستم ناراحتیم دل سنگ رو آب می کنه، چه برسه به توهان. نمی خواستم بهم ترحم کنه، ولی الان نیاز داشتم یکی بهم مهربونی کنه و یه نفر رو داشته باشم که بفهمم می تونم بهش تکیه کنم.

توهان آروم نشست رو به روم، کمرم رو گرفت و سرم رو فشار داد به سینش. چه قدر بهش احتیاج داشتم. چه قدر احتیاج داشتم تکیه گاهم باشه. چه قدر به این سینه ی گرم محتاج بودم. شاید عاشقش نبودم، شاید حتی دوستش نداشتم، ولی بهش احتیاج داشتم و تکیه گاه خوبی بود. وقتی مهربون بود، واقعا خوب بود. خدایا این مرد رو از من نگیر. همین یه دونه رو بذار برای خودم باشه. خدایا تمام زندگیم رو بردی بذار یه چیز برام باقی بمونه. توهان دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و محکم فشارم داد. استخونام درد گرفته بود، ولی این درد رو دوست داشتم.

سرم رو تو گودی گردنش فرو کردم و خیلی آروم گردنش رو بوسیدم. فهمیدم تعجب کرده و حتی چشمای متعجبش رو تصور می کردم. اشکام می ریخت روی پیراهن مشکیش.

آروم زیر لب زمزمه کردم:

- توهان؟

- بله؟

- ممنون که مراقبمی!

آروم از جاش پاشد و گفت:

- پاشو بریم.

romangram.com | @romangram_com