#سفید_برفی_پارت_192


- به جهنم. مگه اون شوهر منه؟ ببین تارا، من و توهان قرار گذاشتیم! از همین لحظه توهان کوچکترین دخالتی توی زندگی من بکنه دیگه یک ثانیه هم اینجا رو تحمل نمی کنم.

تارا با تعجب بهم خیره شده بود. آهو خنده ی مستانه ای کرد و از بغل توهان در اومد و رفت کنار یکی از دوستای توهان نشست. سرش رو برگردوند و یه نگاه پر از تمسخر بهم کرد. دوباره سرش رو برگردوند با لوندی با دوست توهان حرف زد. چند نفر اومدن جلو بهم پیشنهاد رقص دادن، ولی به خاطر نگاه های تارا ردشون کردم. یهو چشمم به خشایار خورد. با ناراحتی سرش رو تکون داد و زیر لب گفت:

- کار خوبی نکردی!

شونه هام رو انداختم بالا. سرم رو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم. سنگینی نگاه توهان رو حس می کردم. پوزخندی زدم. با صدای یه مرد سرم رو آوردم بالا:

- سلام گلیا خانوم.

به پسر نگاه کردم. موهای طلایی داشت با چشمای مشکی گیرا. جذاب بود! دوباره ادامه داد:

- من کیان هستم، دوست توهان.

شناختمش. همونی بود که اون روز اومده بود خونه پیش توهان. توهان راست می گفت، اختیار نگاهش رو نداشت! کل بدنم رو زیر و رو کرد!

با خشم بهش چشم غره رفتم و گفت:

- خوشبختم. خب؟

- اجازه ی یه دور رقص رو با شما می خوام!

تا خواستم جواب رد بدم صدای توهان ساکتم کرد:

- کیان جان اگه اجازه بدی می خوام با زنم برقصم.

کیان رفت کنار و گفت:

- خواهش می کنم. بفرمایید.

توهان اومد جلو دستش رو دراز کرد. دلم می خواست با کله برم توی صورتش، ولی آبروی خودم رو می بردم. به اجبار دستش رو گرفتم. با خشم کمرم رو گرفت و فشار داد.

- هوی وحشی، کمرم شکست!

- دقیقا می خوام بشکونمش که دیگه به نمایش نذاریش!

یه دستش رو گذاشت روی موهام و موهام رو محکم کشید. نتونستم تحمل کنم و زیر لب ناله کردم.

- این ها رو هم قیچی می کنم که یادت باشه نریزیشون بیرون.

- ولم کن عوضی، ازت متنفرم توهان!

- چه جالب، منم از تو نفرت دارم!

سالن خالی شده بود. همه نشسته بودن و من و توهان رو نگاه می کردن. توهان با نفرت عمیقی بهم نگاه می کرد. هیچ عشقی بهش نداشتم. این اون توهانی که عاشقش شده بودم نبود. این یه مرد خشن بود که هیچ احساسی نداشت. من توهان خودم رو می خواستم، ولی قبلش باید از این آقای غیر محترم انتفام می گرفتم! توهان با عصبانیت به موهام چنگ می زد. تارا صدای آهنگ رو زیاد کرد. یه دفعه آروم شدم. بازم بدون اختیار نرم شدم. هر جمله ی آهنگ توی ذهنم می چرخید:

romangram.com | @romangram_com