#سفید_برفی_پارت_191


- نچ!

- توهان خواهش می کنم.

- گلیا کاری نکن وسط این مجلس سرت داد بزنم.

- به جهنم، این قدر بخور تا بمیری.

با عصبانیت رفتم توی دستشویی. صورتم داغ شده بود. خجالتم نمی کشید عوضی! رو که نبود، سنگ پای قزوین بود! یهو یاد آهو افتادم. نکنه داشت برای توهان عشوه می اومد؟ اگه توهان بهش توجه می کرد چی؟ وای نه! اگه توهان دوباره عاشق آهو بشه من می میرم. نه نه، آهو شوهر داره! توهان به یه زن شوهر دار نگاهم نمی کنه، مطمئنم.

از دستشویی اومدم بیرون. یه دقیقه کپ کردم! اشکم داشت سرازیر می شد. چونم می لرزید. آهو و توهان داشتن می رقصیدن! قطره های درشت اشک روی صورتم می ریخت. آذر جون سرش رو چرخوند و منو دید. سریع اومد کنارم و گفت:

- گلیا جان از توهان ناراحت نشو. عزیزم اون الان هوشیار نیست، نمی فهمه چه کار داره می کنه.

دست آذر جون رو پس زدم، رفتم توی اتاقم و در رو قفل کردم. روی تختم دراز کشیدم. داشتم می مردم! توهان خیلی کثافتی، توهان ازت بدم میاد، توهان خیلی نامردی!

یکی در اتاقم رو زد، جواب ندادم. صدای خشایار رو تشخیص دادم:

- گلی؟ گلیا خانوم؟ عزیزم در رو باز کن، منم. خواهر کوچولوی عزیزم، بذار بیام پیشت!

بلند شدم و در رو باز کردم. سریع اومد تو و در رو بست. به هق هق افتاده بودم. خشایار اومد جلو و محکم بغلم کرد و گفت:

- جانم، جانم عزیزکم! هیچی نیست. عزیز دلم توهان باز دوباره خورده و الان نمی فهمه چه کار می کنه، نباید ازش دلخور بشی!

سرم رو روی سینه ی خشایار فشار دادم و هق هقم رو توی گلوم خفه کردم.

- گلیا گوش کن، من آهو رو خوب می شناسم. اون آدم خوبی نیست. بیا، بیا توی سالن تا بهش ثابت کنی نمی تونه تو رو شکست بده. بیا اون جا و با شوهرت برقص. بذار بفهمه انگشت کوچیکه ی تو هم نمی شه! باشه عزیزم؟ گل گلی خانوم، جواب بده دیگه! باشه؟

- باشه داداشی.

- آفرین. الان من می رم، تو هم سریع بیا.

- چشم.

خشایار رفت، منم روی صندلی نشستم و شروع کردم به آرایش کردن. نشونت می دم توهان خان! اگه تو می تونی هرکاری خواستی بکنی، منم می تونم. حالا ببین! کاری می کنم به غلط کردن بیفتی. پا شدم و رفتم سمت کمدم. یه شلوار لوله تفنگی مشکی پوشیدم با بلوز چسبون طلایی. نمی خواستم کاری کنم که خودم کوچک بشم. لباس هام تنگ و چسبون بود، ولی بدنم رو نشون نمی داد. با همین لباس ها توهان رو دیوونه می کردم! شال رو از روی سرم برداشتم و موهای بلند فرم رو دور شونه هام ریختم. رژ طلایی کمرنگی زدم و توی آینه به خودم نگاه کردم. برام مهم نبود توهان می خواد چه غلطی بکنه، من باید روی این آدم مغرور و لجباز رو کم می کردم!

لبخندی مصنوعی زدم و از اتاق رفتم بیرون. توهان و آهو همچنان داشتن می رقصیدن. راه افتادم سمت تارا. یهو چشم توهان افتاد به من. برای یه لحظه مردمک چشمش تکون نخورد. پوزخندی زدم و کنار تارا نشستم. تارا با چشمای گرد شده بهم خیره شده بود.

- ها؟ چیه؟ خوشگل ندیدی؟

- گلیا خیلی بد تلافی کردی.

- دلم خواست.

- گلیا توهان عصبانی بشه هیچ کاری نمی تونی بکنیا.

romangram.com | @romangram_com