#سفید_برفی_پارت_177
در رو باز کردم و اومدم پایین. توهان دستم رو گرفت و گفت:
- بریم جوجو کوچولو؟
- آره بریم.
- فقط گلی من رو ورشکست نکنیا.
- حرف نزن، بریم.
با توهان اومده بودیم خرید، فردا شب قرار بود مهمونی بگیریم. شیرینی ها رو سفارش داده بودیم، میوه ها رو هم خریده بودیم و فقط مونده بود لباس برای من و توهان.
جلوی یه بوتیک ایستادم. یه بلوز سفید و طلایی با یقه ی قایقی چشمم رو گرفته بود، خیلی قشنگ بود. استیل قشنگی هم داشت.
رو به توهان کردم و گفتم:
- توهان می گم این بلوز خیلی قشنگه، مگه نه؟
جواب نداد. برگشتم تا ببینم چرا جواب نمی ده، که دیدم زل زده به بلوزه.
- آهای توهان؟
سرش رو به نشونه ی چیه تکون داد.
- می گم این بلوز قشنگه، مگه نه؟
- نه!
تعجب کردم. انگار ناراحت بود.
- توهان این خوشگل نیست؟
- نه، اصلا قشنگ نیست.
- چرا؟
- کلا خوشت میاد بدنت رو به همه نشون بدی؟
بعد راه افتاد رفت سمت مغازه ی بعدی. دهنم باز مونده بود. این چی می گفت؟ چرا یهو قاطی می کرد؟ دوباره به بلوز نگاه کردم و لبم رو گاز گرفتم، توهان راست می گفت و حق داشت. بلوز خیلی تنگی بود و اگه تنم می کردمش کل بدنم دیده می شد.
سریع رفتم کنار توهان و گفتم:
romangram.com | @romangram_com