#سفید_برفی_پارت_176


- ولی آخه...

- دیگه ولی و اما و اگر نداره. حرف درست رو گلیا زد.

- باشه آذی جون، چشم مهمونی می گیریم.

- کی؟

- دو هفته دیگه.

- امکان نداره.

- آخه برای چی؟

- باید تا سه روز آینده این مهمونی برگزار بشه.

توهان با صدای بلندی گفت:

- یعنی چی آخه؟ تا سه روز دیگه!

- توهان جان همین گلیا، ازت خواهش می کنم.

توهان با حرص به آذر جون نگاه می کرد. دستش رو برد لای موهاش و هیچی نگفت.

- توهان، پسرم، قبوله، باشه؟

- نمی دونم والا، هرچی شما بگین.

من و تارا دست زدیم. واقعا خوشحال شدم، خیلی نیاز داشتم به یه مهمونی که حال و هوام عوض بشه.

توهان چشماش رو ریز کرده بود و به آذر جون نگاه می کرد. آذر جون خندید و گفت:

- چیه؟ چرا این طوری نگاه می کنی؟ مگه جن دیدی؟

- نه، ولی می دونم یه نقشه ای تو سر تونه!

- می دونی؟ تو راست می گی یه کاری می خوام بکنم که تو خواب هم نمی بینی.

- خدا بخیر بگذرونه!





***

romangram.com | @romangram_com