#سفید_برفی_پارت_170
- من واقعا معذرت می خوام.
- بی خیال!
- ای وای خاک بر سرم!
- چرا؟
- یادم رفت به خشایار خبر بدم. حتما الان کلی نگران شده!
- خب بدو برو زنگ بزن دیگه!
- باشه، من رفتم!
از اتاق اومدم بیرون، از تلفن خونه شماره ی گوشی خشایار رو گرفتم. هنوز یه زنگ نخورده بود که صدای خشایار پیچید توی گوشم:
- الو؟
- سلام داداشی!
- خدا ذلیلت نکنه دختر! می دونی از صبح چقدر نگرانت شدم؟
- ببخشید داداش جونم. توهان اومد دنبالم اومدیم خونه دیگه. بعدشم یادم رفت!
- خدا منو از دست تو بکشه!
- خشی، میام می زنم لت و پارت می کنم از این حرفا بزنی ها!
- برو ببینم، برو می خوام برم پیش نرگس.
- باشه برو، خوش بگذره. خداحافظ!
- دیوونه ی کوچولو. خداحافظ!
همون موقع آذر جون زنگ زد. با شوق جواب دادم:
- سلام آذر جون. خوب هستین؟
- سلام دخترم، خیلی ممنون. تو خوبی؟
- ممنون آذر جون، ای بد نیستم.
- می دونی گلیا، از سر صبح به دل شوره گرفتم، هی فکر می کردم یه اتفاقی قراره بیفته. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زنگ زدم. حالا توهان خوبه؟
- آره آذر جون، معلومه که خوبه. الانم تو دراز کشیده، فکر کنم خوابیده!
romangram.com | @romangram_com