#سفید_برفی_پارت_169
پوزخندی زد و گفت:
- آشنا؟ جوک بامزه ای بود. اون کثافت برادرم بود!
- چی؟
- من و اهورا و سیامک، سه تا دوست بودیم. سه تا بردار، سه تا رفیق که هیچ وقت از هم جدا نمی شدیم! من و اهورا آمریکا به دنیا اومده بودیم. از اول باهم دوست بودیم. وقتی من اومدم ایران با سیامک آشنا شدم. یه پسر شر و شیطون که هیچ کس از دست کارهاش آرامش نداشت. سه سال بعد اهورا اومد. اون هم از سیامک خوشش اومده بود. از اون به بعد همیشه باهم بودیم. خیلی وجه اشتراک ها داشتیم. اهورا از همون اول عاشق دختر خالش بود. از همه ی ما هم زودتر زودتر ازدواج کرد. توی سن نوزده سالگی اومد آمریکا و با دختر خالش عروسی کرد. وقتی برگشتم، اولین آدمی که رفتم پیشش سیامک بود. برای جشن دعوتش کردم ولی نیامد. بعد از ده روز بهم نگ زد و گفت می خواد بره آلمان. گفت احتمالا دیگه بر نمی گرده! زیاد ناراحت نشدم. من آلمان خیلی می رفتم، اون جا کار داشتم. نشد برم فرودگاه. سیامک رفت، من موندم و اهورا! با آهو ازدواج کردم. خوشبخت ترین مرد جهان بودم، هیچی کم نداشتم! برای کارم که رفتم آلمان، می خواستم برم سیامک رو ببینم. رفتم خونش ولی کسی نبود. هرچی هم بهش زنگ می زدم بر نمی داشت. بی خیالش شدم، برگشتم ایران. بقیه ی ماجرا رو تارا برات تعریف کرده، فقط یه چیز رو برات نگفته! این که اون مردی که توی باغ بود سیامک بود. البته تارا نشناختش. هیچ کس نفهمید اون کیه، چون قیافه اش خیلی عوض شده بود. فقط چشماش؛ منم از روی چشماش فهمیدم اون کیه!
یعنی دهنم اندازه ی غار باز مونده بود. ماشالله دیگه اون اوج بدبختی بود. یه رفیق به آدم خیانت کنه؟ وایــی!
- گلی؟
- بله؟
- تو دوستی، رفیقی، چیزی نداری؟ تو این مدت ندیدم به جز اون داداش جون خیالیت با کسی دوست باشی.
- نه. از وقتی بچه بودم دوستی نداشتم. یعنی آدم آروم و گوشه گیری بودم. ترجیح می دادم تنها باشم! توهان؟ یه چیز دیگه بپرسم؟
- لطفا چرت و پرت نپرس، اعصاب ندارم.
- تو از شهریار متنفری؟
- نه.
- پس چرا این رو می گی؟
- من ازش بدم میاد. به نظرم آدم بدیه. البته در مورد آهو... خودم می دونم آهو مقصر همه ی این جریاناته، ولی در کل من و شهریار از هم خوشمون نمیاد.
- توهان؟
- باز چیه؟
- بیماری قلبیت ارثیه؟
- آره، مامانمم همین بیماری رو داشت!
- توهان، می گم کی مهمونی بگیریم؟
- فرقی نداره، هر موقع خواستی.
- هفته ی دیگه؟
- به نظرت کسی من رو با این صورت ببینه، چی می گه؟
آخ بمیرم الهی. لعنت به من، همش تقصیر من بود! راست می گفت. گوشه لبش زخم بود، پایین چشم چپش و روی پیشونیش کبود بود! سرم رو انداختم پایین و گفتم:
romangram.com | @romangram_com