#سایه_پارت_547
سایه که تقریبا به دنبالش می دوید نفس زنان گفت :
-اونوقت به چه گ*ن*ا*هی ؟
نفسش را با خشم بیرون داد وگفت :
-دلیلش و خودت خوب می فهمی ،چون اینقدر هم که ادعا می کنی احمق نیستی !
در حالی که با خشونت او را به دنبال خودش می کشید وارد محوطه دانشکاه شد .
سایه با لجبازی سعی کرد مچ دستش را از میان دستان قدرتمندش رها کند ولی او فشار بیشتری بردستش وارد کرد وگفت :
-اگه می خوای دستت خرد نشه ،بهتره که تقلا نکنی
پر از خشم گفت :
-دستمو ول کن عوضی ،تو آبروی منو جلو همه بچه ها بردی نگاه کن همه دارن نگامون می کنن
با پوزخندی گفت :
-نگو که برات خیلی مهمه ؟
-معلومه که مهمه !،حالا هم اگه دستمو ول نکنی چنان جیغی می کشم که آبرویی برات باقی نمونه!
-مگه تو دیگه آبرویی هم برام باقی گذاشتی !
-گفتم دستمو ول کن اینجا دانشگاست خونه خاله نیست که هر رفتاری دلت خواست داشته باشی !
با آرامش نیشخندی زد گفت :
-آفرین !اینهمه چیز میدونی واینقدر نفهمی !
-اگه یه کلمه دیگه بهم توهین کردی ،هرچه دیدی از چشم خودت دیدی
محکم گفت :
-نه می خوام بدونم می خوای چه غلطی کنی ؟
-با همین کتابها می کوبم تو سرت تا ضربه مغزی بشی
-اینم از محبت بیش از حدیه که بهم داری واز نظر من هیچ ایرادی نداره !
romangram.com | @romangram_com