#سایه_پارت_546
-مرسی ،تو هم خسته نباشی !
سایه بهت زده پرسید
-تو هنوز اینجایی ؟
چهره اش از خشم فرو خورده اش گلگون شده بودو سعی در کنترل رفتارش داشت پس با آرامشی ساختگی گفت :
-ببخشید اگه وسط حرفتون پریدم چون فکر می کردم حرفهاتون تموم شده باشه
نیش کنایه اش تا عمق قلبش نفوذ کرد اما به روی خودش نیاورد وگفت :
-فکر می کردم رفته باشی ؟
-داشتم ریز نمراتتون و تنظیم می کردم
سپس رو به امید با لحنی پرابهت گفت :
-آقای مرادی فکر نمی کنید اظهار علاقه کردن به یک خانم شوهر دار خلاف عرف وشرعه !
امید شرمگین با لحنی محزون زمزمه کرد :
-بله ،من متاسفم !
-بهتره احساساتتون و کنترل کنید ،چون اینهمه رک وصریح در مورد احساساتون حرف زدن باعث توهین وتحقیر من میشه ،پس ترجیحا تکرار نشه چون من برخورد جدی می کنم
-بله متوجه ام استاد !
استادش) را با حرص تلفظ کرد ولی آرمین بی توجه با لحنی محکم وآمرانه رو به سایه گفت :)
-اگه جلسه مزاکراتتون تموم شده بهتر دیگه بریم
و قبل از اینکه سایه پاسخی دهد مچ دستش را محکم گرفت و با عذرخواهی کوتاهی در حالی که او را به دنبال خود می کشید از امید ونازنین جدا شد
در حالی که سعی می کرد قدمهایش را با قدمهای بلند وعصبی آرمین هماهنگ کند با اعتراض گفت :
-آرومتر دستم و شکستی !
غضبناک با گامهای تند وسریع از پله ها پایین رفت وگفت :
-حقته گردنت و هم بشکنم نه فقط دستتو!
romangram.com | @romangram_com