#سایه_پارت_531

بغضش ترکید و اشکهایش سرازیر شد میان هق هق گریه گفت :

-سایه به خاطر شما و غرورتون داره همه چیزشو از دست می ده ! شما اول زندگیشو، بعد احسا ساتشو و حالا هم تنها چیزی رو که براش مونده دارید ازش می گیرید

عصبی و آشفته داد زد

-تو رو خدا یه لحظه آروم بگیر ،تا بفهمم چی می گی! ،اصلا سایه کجاست ؟...... کی زندگی و احساسشو ازش گرفته ؟

نازنین که سعی در کنترل گریه اش داشت به سختی آب دهانش را قورت داد و گفت :

-شما !.......شما همه چیزشو ازش گرفتید

کلافه آهی کشید و مضطرب پرسید :

-خواهش می کنم بهم بگو سایه کجاست؟.....اون حالش خوبه ؟

-آره اون خوبه! یعنی به ظاهر خوبه !

حرفهای بی سروته نازنین حسابی عصبی اش کرده بود. پس بی قرار داد کشید :

-دختر تو که منو دیونه کردی! ،درست حرف بزن ببینم سایه کجاست؟ ،اون حالا باید دانشگاه باشه چون کمتر از دو ساعت دیگه امتحانش شروع می شه

-اون دانشگاست .....اما ...

پراز خشم به تندی گفت :

-اما چی ؟....

-اما به جای جلسه امتحان ،الان توی دفتر حراسته، چون بخاطر رابطه اش با شما بهش شک کردن و اونو بردن حراست

-منظورت چیه ؟

-چند تا از بچه ها شما رو باهم دیدن، من خیلی بهش اصرار کردم واقعیت و بگه اما اون متاسفانه لجباز تراز این حرفهاست ! .......

بغضش راقورت داد ونگران اضافه کرد :

-دکتر من خیلی نگرانم اخراجش کنن

-چرا زودتر اینو بهم نگفتی !

-سایه اجازه نداد ، اون می گفت : شما دوست ندارید سوژه دانشگاه بشید .


romangram.com | @romangram_com