#سایه_پارت_530
-نازنین آرمین دوست نداره سوژه دانشگاه بشه ،اون نمی خواد کسی از رابطه ما خبردار بشه ،.... قبلا بهم گفته هرگز به حراست نمی گه که من زنشم.
-خریت نکن سایه اونها تو روتوی خونه آرمین دیدند ،سه نفر هم هستند که برای بدبخت کردن توکافیه.
تازه رضا هم هست که می تونه شهادت بده تو داری با آرمین زندگی می کنی
-من نمی تونم کاری کنم نازی .
با نهایت استیصال نالید
-سایه اگه واقعیت ونگی اخراجت می کنن.
-لبخندتلخی زد وگفت:
-ایراد نداره این یکی روهم مثل همه آرزوهای دیگم به گور می برم.
-تو داری باحماقتت همه زندگیتوبه باد می دی.
بالبخندی تلخ ، دستش رافشرد وازکنارش دورشد.
****
همه وجود ش پر از دلهره و استرس بود، وبی اختیار از اینهمه دلنگرانی میلرزید . مطمئن بود که سایه تحت هیچ شرایطی واقعیت را افشا نخواهد کرد ، او با این دختر یکدنده و لجباز بزرگ شده بود ومی دانست که اینقدر مغرور و سرکش است که هرگز خودش را مقابل آرمین کوچک و خار نخواهد کرد. نمی توانست ساکت بماند و بد بخت شدن تنها دوستش را ببیند پس ناچارا" دست در کیف سایه کرد و گوشی همراهش را بیرون آورد و شماره آرمین را گرفت با تک بوقی صدای خسته و ملایم آرمین درگوشش پیچید
-بله سایه!
لحن صدایش گرمای عجیبی داشت که باعث دلگرمی اش می شد پس آرام گفت :
-سلام دکتر!........ منم ایزدی!
لحن گرم و صمیمیش یک آن پراز تشویش و نگرانی شد وپرسید :
- خانم ایزدی !.......اتفاقی افتاده!...... حال سایه خوبه ؟
آنقدر هیجان زده بود که نمی دانست باید از کجا شروع کند پس بغض آلود بی مقدمه گفت :
-دکتر شما چه جور آدمی هستین! ........چطور می تونید فقط به فکر خودتون باشید در حالیکه سایه در کنارتون داره نابود می شه !
با بی حوصلگی گفت :
-درست حرف بزنید بدونم منظورتون چیه ؟
romangram.com | @romangram_com