#سایه_پارت_499
-چه چیزی اینهمه بانوی زیبای منو به خودش مشغول کرده ؟
بانوی زیبای من !.....چشمای زیبای تو! .....واژگان غریبی که با چهره خشک ویخ زده آرمین حتی جرات آرزویش را هم نداشت
قلبش چنان ضربان گرفت که انگار روانگردان مصرف کرده است ،مصرف کرده بود این کلمات قویتراز هر روانگردنی روی هوش وهواس تاثیر میگذاشت
بازهم نقاب بی تفاوتی به چهره زد واز کنار ابراز احساسات آرمین گذشت ،در این زندگی خیلی چیزها را یاد گرفته بود ، یاد گرفته بود که نباید به حرفهای آرمین دل ببند وگرفتار شود
به پیرمرد وپیرزنی که بیرون سرگرم خوردن صبحانه بودند اشاره کرد وبدون اینکه به طرفش برگردد آرام گفت :
-همیشه از دیدن این صحنه ها لذت می برم
به جهت نگاهش نگریست ،متعجب یک تای ابرویش بالا رفت و پرسید :
-اینکه پیر وفرتوت بشی چه لذتی داره ؟
-منظورم عشق بینشونه، ببین خانمه با چه حس شیرینی لقمه توی دهن مردش میزاره ،اینها سالهای زیادی و کنار هم بودن وروزهای سختی روباهم پشت سر گذاشتند به نظرم حالا ارزش با هم بودن و خیلی خوب می فهمند،تو اینطور فکر نمی کنی؟
بی تفاوت شانه ای بالا انداخت وگفت :
-نمی دونم ،من اعتقادی به این چیزا ندارم
آهی از سرحسرت کشید وگفت :
- درسته ،روحیه توبا این چیزا اصلا سازگاری نداره
با دو انگشت شصت واشاره چانه اش را گرفت وسرش را به طرف خودش برگرداند،باید نگاه مسحورکننده اش همیشه فقط در نگاه او میبود ، تنها با معجزه این چشمها بود که به آرامش میرسید
در چشمان عسلی اش زل زد و با لبخند شیطنت آمیزی گفت :
-یعنی منم باید مثل اون پیرزن لقمه توی دهنت بذارم
خیره نگاهش کرد وبا دلخوری گفت :
-تو همیشه منظور منو برعکس میگیری
لبخندش مرموز شد وبه صندلی تکیه داد وگفت :
-منظورت اینه که من بی احساسم !
بی اراده لبخندی ملیح روی لبهایش نشست و گفت :
romangram.com | @romangram_com