#سایه_پارت_357
-اگه حالت خوب نیست ،می خوای تا بالا همراهیت کنم
نه خوبم! -
- فردا صبح بیام دنبالت بریم بیمارستان؟
-نه خودم میرم ،دیگه بیشتر ازاین مزاحمت نمی شم
نیما با لحنی محزون و گرفته ای گفت:
-سایه در مورد حرفهای امشب...... فردا باهم حرف می زنیم !،باشه؟
به طرفش برگشت و گفت:
-نگران اون حرفها نباش ،من فقط به خاطر وضعیت بابا یکم آشفته و عصبی هستم
-سایه من خوب می فهمم که بریدن تو از زندگی ربطی به حال پدرت نداره ،ولی حالا که دوست نداری در موردش حرفی بزنی منم اصرار نمی کنم ،فردا میبینمت ،با اجازه
همانجا ایستاد و به رفتن نیما خیره شد دلش نمی خواست به خانه برود اما با ناپدید شدن اتومبیل نیما ناگزیر به طرف برج گام برداشت
هنوز کلید را در قفل نچرخانده بود که در روی پاشنه چرخید وقامت بلند وکشیده آرمین روبه رویش ظاهر شد با چهره ای درهم و عصبی از مقابل در کناررفت تا او وارد شود در را پشت سرش بست وبا لحنی عتاب آمیزی پرسید:
-تا حالا کجا بودی ؟
با آرامش وسایل در دستش را روی اوپن آشپزخانه قرار داد و وارد آشپز خانه شد .آنقدر خسته و کلافه بود که حتی نای حرف زدن نداشت در حالی که لیوانی پر از آب می کرد آرام نجوا کرد
-این طریقه جدید سلام کردنه!
پر ازخشم گفت :
-تازگیها معلم ادب شدی!
بدون اینکه جوابش را بدهد جرعه ای از آب نوشید رفتار سرد و آرامش آرمین را به سرحد جنون رسانده بود دهان باز کرد چیزی بگوید که با فریاد آرمین ساکت شد
-گفتم تا این وقت شب چه گورستونی بودی ؟
لحن زننده کلامش آنقدر توهین آمیز بود که ترجیح داد به جای هر حرفی فقط سکوت کند پس لیوان را روی میز گذاشت و بی هیچ حرفی از آشپزخانه خارج شد
آرمین که از خونسردی او به حالت انفجار رسیده بود به دنبالش از آشپزخانه خارج شد وروی اولین پله با خشونت دستش را محکم گرفت و پایین کشید و فریاد زد
-زبون منو نمی فهمی یا مشکل شنوائی پیدا کردی !پرسیدم.......
romangram.com | @romangram_com