#سایه_پارت_356
نیما مضطرب و نگران به او نگاه میکرد وقتی نطقش در مورد دنیا به اتمام رسید نیما آرام گفت:
-سایه تو چت شده چرا اینقدر ناامید و افسرده ای!
بی اختیار بغضش ترکید و باران گریه پهنای صورتش را گرفت و میان هق هق گریه اش نیما شنید که می گفت:
-دیگه بریدم!...به خدادیگه تحمل اینهمه غصه و درد و ندارم هر وقت فکر میکنم به او نزدیکم در واقعه اینقدر دورم که حس میکنم هیچ جوری بهش نمی رسم ،نیما دارم زیر فشار این احساس لعنتی نابود می شم
نیما ناباورانه به او خیره شد و با چشمانی حیران بی قرار گفت:
-سایه منظورت چیه ؟!
ولی جوابی به جزء هق هق گریه نشنید
کنار یک سوپری نگه داشت و سریع پیاده شد و به همراه بسته ای پر از خوراکی برگشت و کنار سایه نشست یکی از آبمیوه ها را برداشت ودر حالی که نی رادرونش فشار میداد به دست سایه داد و گفت:
-بیا بخور از صبح هیچی نخوردی ،فکر کنم فشارت افتاده باشه
سایه آبمیوه را از دستش گرفت و جرعه ای از آن را نوشید و در حالی که نگاهی به ساعتش می انداخت گفت:
-نیما خواهش می کنم منو سریعتر به خونه برسون ،اینقدر نگران با با بودم که یادم رفت به آرمین خبر بدم ،گوشیم وهم تو خونه جا گذاشتم و ممکنه نگران بشه
نیما با خشم گوشی اش رابه طرفش گرفت وگفت:
-بیا اگه اینهمه نگرانشی می تونی با گوشی من بهش خبر بدی
-نه نه اینقدر مهم نیست ،فکر نکنم تا حالا برگشته باشه خونه
با گفتن هر جور راحتی حرکت کرد .لحظه ای بعد مقابل برج ماشین را نگه داشت سایه قبل از پیاده شدن به طرفش برگشت وگفت:
برای همه چیز ممنونم ،تو امروز حسابی منو شرمنده خودت کردی -
لبخندی زد وگفت:
-هر کاری کردم همه اش وظیفه ام بوده ،خانواده تو جزئی از خانواده خودم هستن
پیاده میشد زمزمه کرد درحالی که
-تو همیشه به من وخانواده ام لطف داشتی
نیما هم پیاده شد و و کنارش ایستاد وگفت:
romangram.com | @romangram_com