#سایه_پارت_315

آرمين وارد اتاقش شد وكنارش روي لبه تخت نشست وبا مهرباني گفت:

-تو خيلي زود وابسته ميشي و اين خيلي بده

اشكهايش را پاك كرد وبغض الود گفت:

-من هميشه عاشق بچه ها بودم

-بچه ها به هيچ كسی اندازه پدر و مادرشون احتیاج ندارن و بهش وابسته نيستن

نفس عميقي كشيد و گفت :

-ميدونم

-وقتي ميدوني ، چرا اينهمه خودت ومنو اذیت میکنی ؟! آرشام فقط يه روز مهمون تو بود كه از اولم قرارموندن نداشته .

با ياد آرشام دوباره گريه اش شدت گرفت ومیان گریه گفت:

-من از تنهايي تو اين خونه لعنتي دارم رواني ميشم

آرمين او را درك ميكرد .سايه دختري سرزنده و فعال بود كه مجبور شده بود در كنار او هميشه تنها باشد پس با محبت گفت:

-اگر تحمل تنهايي اين خونه برات خيلي سخته ، ميتونيم يه حيوون خونگي بگيريم

با خشم غريد

-تو بچه انسان رو با يه حيوون مقايسه ميكني

-من اونا رو با هم مقايسه نميكنم ،يه بچه فقط در كنار پدر و مادرخودش خوشبخت و راضيه ،ما كه نميتونيم اونو از پدر و مادرش جدا كنيم ،هيچكس اين اجازه رو به ما نميده

-اما من به نگهداری حيوونها اصلاً علاقه ندارم

-پس بهتره بفكر امتحانهاي ميان ترمت باشي،تو كه نميخواي منومجبور كني براي پاس شدنت به بقيه استادا روبندازم

پرازخشم گفت :

-ميترسي از يكي از درسها بيافتم پروژه طلاقت عقب بيافته ؟!

با لبخندشیرینی گفت:

-آفرين ،ميبينم كه سطح آي كيوت خيلي بالا رفته


romangram.com | @romangram_com