#سایه_پارت_314
عصباني بطرف آرمين برگشت و گفت :
- مگه من دارم گريه ميكنم............؟!
آرمين بي حوصله گفت :
-حالا نه ولی........
-لااقل ميذاشتي آخر شب بره
كاپشن آرشام را از دست سایه گرفت و در حالي كه تنش ميكرد گفت:
-اين بچه از اينكه ميره پيش پدرش داره از خوشحالي پرواز ميكنه اونوقت تو فقط بفكر خودتي
دوباره غمگین گوشه اي ايستاد و نظاره گر كارهاي آرمين شد همه سعي آرمين اين بود كه آرشام را از او دور كند. از اين فكر تنفري عميق به آرمين حس می كرد .آرشام آماده رفتن بود و او همه سعيش را ميكرد كه مانع ريزش اشكهايش شود .بطرف آرشام رفت و او ر ا به آغوش كشيدو گفت:
-خيلي خوشحالي كه پيش مامانت ميري؟
-آره
گونه اش را ب*و*سید وگفت:
-خاله تو رو خیلی دوس داره
آرشام هم گونه او را ب*و*سيدو گفت:
-منم خاله رو دوست دارم
با لبخند تلخي گفت:
-من تو رو اندازه يه دنيا دوست دارم
اشكهايش سرازير شدند ميان گريه خنديد و گفت:
-بازم پيش خاله بيا
آرشام را به دست آرمين داد و گفت:
-به آقاي اميني بگو هر وقت آرشام تنها ..........
ولي نتوانست حرفش را كامل كند و با گريه سريع از پله ها بالا رفت .وارد اتاقش که شد از صداي بسته شدن در مطمئن شد كه آرمين و آرشام بیرون رفته اند.خود را روي تخت انداخت و با تمام وجود گريست .هيچوقت تا اين اندازه به كسي عادت نكرده بود واينك با تمام وجود دلتنگ آرشام بود.وقتي كمي آرام شد روي لبه تخت نشست و به عكس يادگاري كه شب قبل انداخته بودند خيره شد . اشک آرام آرام از گوشه چشمش فرو میچکید و اوهیچ تلاشی برای مهارش نداشت
romangram.com | @romangram_com