#سایه_پارت_311

با ناباوري پوزخندي زد و گفت:

-سایه معلومه داری چي ميگي؟

با لحني پر از خواهش رو به آرمين گفت:

-مامان اون كه مريضه ،باباش هم كه درگير كارهاي مادرشه ،ما ميتونيم تا زماني كه حال مادرش خوب نشده ازش مراقبت كنيم

با لحن مهرباني گفت:

-آخرش كه چي؟ مادرش دوروز ديگه نه ،يكهفته ديگه حالش خوب ميشه ،فكر نميكني تا اونموقع تو بهش عادت كردي ودوريش برات خيلي سخت ميشه

با لحنی بغض الود گفت :

-اما من حالا هم بهش عادت كردم

-همونطور كه به بودنش عادت كردي ،به نبودنش هم عادت ميكني ،اين خصلت آدمهاست

وارد پاركينگ شد ودر گوشه اي پارك كرد و گفت:

-بچه خوابه ،اجازه بده من بغلش كنم تا اذيت نشه

به آرامی آرشام را روي دستهاي آرمين گذاشت و پياده شد .آرمين آرشام را با محبت به آغوش كشيد وبطرف آسانسور رفت در كه باز شد اجازه داد اول سايه وارد شود و سپس خودش واردشد ودكمه هفت را فشرد .

لحظه ای به چهره زیبای آرشام که در آغوش آرمين آرام خوابیده بود خیره شد.هرگز تصور نميكرد استاد مغرور و از خود راضي دانشكده اش اينگونه با محبت يك بچه را به آغوش بگيرد .چقدر آرزو میکرد آرشام فرزند مشترک او وآرمین میبود ازاين فکر پر از شوق شد وآهي از ته دل كشيد .

آرمين آرشام را روي تخت سایه گذاشت و گفت:

-ممكنه سراغ پدر ومادرشو بگيره ،اگه نتونستي آرومش كني منو صدا بزن

سرش را به نشانه تائيد تكان داد .آرمين از درون پاكت در دستش عكسي بيرون آورد و به او داد وگفت:

-بيا اينم عكس يادگاري كه ميخواستي

نگاهي به عكس انداخت وگفت:

-ولي من دوتا سفارش داده بوم

در حالي كه بطرف در ميرفت با لبخند گفت:

-حالا هم دوتاست این مال تو ،اینم برای من


romangram.com | @romangram_com