#سایه_پارت_310
وبا قدمهایی بلند وعصبی به طرف درب خروجي پارک رفت و از در خارج شد .سایه هم در حالي كه آرشام در آغوشش بود به سختي به دنبالش از درب خارج شد .وقتي سوار ماشين ميشد آرمين دوباره با اعتراض گفت:
-بچه رو بزار صندلي عقب ،بزار راحت بخوابه
با لجبازي گفت:
-ميخوام توي بغل خودم احساس راحتي و آرامش كنه
آرمين با عصبیت گفت :
-ميشه من يه چيزي بگم و تو راحت قبول كني
آرشام را در آغوشش جابه جا كرد و آرام گفت:
-تو هم ميشه به خواسته هاي من احترام بزاري ؟
آرمین بدون آنکه جوابش را بدهد كلافه پا روي پدال گاز فشرد و سرگرم رانندگي شد . نگاهي به چهره معصوم و دوست داشتني آرشام كه در خواب ناز فرو رفته بود انداخت ،آرشام آرام نفس ميكشيد تنها يك شب با اين بچه بودن كافي بود تا حس زيباي مادري را درك كند .آرشام را با محبت به خود چسباند و ارام دستهاي ظريفش را لمس كرد و ب*و*سيد .سرش را كه بلند كرد ناخوداگاه نگاهش در نگاه آرمين گره خورد.صورتش هنوز از خشم قرمز بود ،او امشب همه سعيش را كرده بود كه آرمين سرد و خشن هميشگي نباشد اين را در برخوردهاي گرم صميميش حس كرده بود پس بي انصافي بود كه او اينگونه با رفتار نسنجيده اش اوقاتش را تلخ كند و باعث رنجش و ناراحتي اش شود پس با لحني ارام زمزمه كرد:
-بخاطر امشب ممنونم
آرمين دوباره به او نيم نگاهي انداخت و با ملايمت گفت:
-من فقط نگران توام ،نميخوام به اين بچه عادت كني
با اندوه گفت:
-كاش ميشد هميشه كنارم ميموند
از اين استدلال سايه دوباره عصباني شد وگفت:
-سايه منطقي باش ، اين بچه خودش خانواده داره
با افسوس زمزمه كرد :
-آره خانواده داره !
آرمين به صورتش خيره شد در نگاهش چيزي بود كه اصلاً متوجه اش نميشد با تردید گفت:
-تو كه نميخواي اين بچه رو پيش خودت نگه داري؟.........می خوای ؟
-كاش ميشد اونو پيش خودم نگهش دارم
romangram.com | @romangram_com