#سایه_پارت_281
بی حوصله گفت :
-بچه ها نمی دونن اون چه اخلاق گندی داره
نازنین نگاهی به چهره غم گرفته اش انداخت وپرسید
-جدیدا دوباره به تیپ هم زدین ؟
-نه فقط هنوز جرات نکردم بهش بگم می خوام همراه تو بیام خرید نامزدی
-تو که می دونی چقد به رفت وآمدت حساسه ،خوب بهش می گفتی تا حالا نخوای قمبرک بگیری
-آخه از گیرهای بی خودش خسته شدم ،می ترسم بهونه بیاره واجازه نده
-می خوای بدون اجازه اش بیای ؟
- نه شر به پا می کنه !
کمی خودش را لوس کرد وگفت :
-نازی الهی قربونت برم می شه تو بهش بگی ،اون با تو رودرباسی داره وممکنه چیزی نگه
نازنین نیشخندی زد وگفت :
-چی می گی اونو رودرباسی،اون حتی با خدا هم رودرباسی نداره
-پس منم نمیام
-چی چی رو نمیام
-اگه می خوای همرات بیام باید خودت اجازه م واز آرمین بگیری
-وای خدا! می بینی مارو ،این همه سال عمر کردیم اجازه از هیچ کس نگرفتم حالا برا یه خرید دوساعته باید مقابل این اقا کرنش کنیم
-حالا به جای اینهمه جلزو ولز کردن بگو زنگ می زنی یا نه
- الهی من قربون اون قد بالات بشم ، حالا که اون سر کلاسه بذار بعد از کلاس شاید فرجی شد
-آره شاید!... ،مثلا شاید خودش زنگ زد وگفت :(عزیز دلم اگه دوست داشتی ومیلت کشید همراه نازنین برو خرید)
نازنین با سرخوشی پقی زد زیر خنده وگفت :
romangram.com | @romangram_com